سيّد به من فرمود : قليان را بيرون ببر و خود بدون وقار و سكينه ، به شتاب رفت و در را باز كرد و عربى جليل القدر را به درون خانه آورد و در بالا نشاند و خود نزديك در با فروتنى تمام نشست و اشاره كرد كه قليان نياورم . ساعتى به گفتگو نشستند و سپس آن مرد عرب برخاست كه سيّد به سرعت برخاست و در را گشود و دست او را بوسيد و سوار بر شتر و روانهاش كرد و خود ، رنگ برگشته باز گشت و حوالهاى به من داد تا آن را نزد مردى صرّاف كه در كوه صفا مىنشست ، نقد كنم . حواله را گرفتم و نزد صرّاف بردم . او حواله را بوسيد و پول فراوانى به من داد و با كمك باربران و روى شانه ، آن را به خانه آورديم .
روزى به سراغ صرّاف رفتم تا حالش را بپرسم و از آن حواله جويا شوم . نه صرّافى ديدم و نه دكانى و از برخى حاضران در آن جا پرسيدم . گفتند : ما هيچ گاه به ياد نداريم كه صرّافى در اين جا بوده باشد . و من فهميدم كه آن ، رازى از خداى منّان و لطفى از الطاف رحمان است . « 1 »
876 . محدّث نورى با سندش از سيّد مرتضى ، همسر خواهرزادهء سيّد بحر العلوم ، كه در سفر و حضر همراه او بوده ، نقل كرده است كه : در يكى از سفرهاى زيارتى سيّد به سامرّا ، همراه سيّد بودم . او در حجره ، تنها مىخوابيد و حجرهء من كنار حجرهء ايشان بود و من از آغاز شب تا پاسى از آن ، در خدمت مراجعان به سيّد بودم .
شبى طبق عادت ، جلوس كرده و مردم هم گِردش بودند ؛ امّا احساس كردم كه گويى مىخواهد از مردم كناره بگيرد و به خلوت برود . از اين رو ، با مردم به گونهاى سخن مىگفت كه بفهمند بايد زود بروند . مردم رفتند و به من نيز فرمان داد بروم . به حجرهام رفتم و به فكر فرو رفته بودم و خوابم نَبُرد و پس از مدّتى ، مخفيانه به درب حجرهاش رفتم . چراغ روشن بود ؛ امّا كسى نبود . فهميدم سيّد نخوابيده است . در
هامش
( 1 ) . جنّة المأوى ( چاپ شده در بحار الأنوار ) : ج 53 ص 237 ح 12 ، نجم الثاقب : ص 410 ح 76 .