تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
امروز مرا با خود ببر و در جايى بگذار و هر جا خواستى ، برو . آن مرد صالح پذيرفت و مرا به مقام قائم - كه درودهاى خدا بر او باد - در خارج نجف بُرد و مرا در آن جا نشاند و پيراهنش را در حوض شست و روى درخت انداخت تا خشك شود و به صحرا در پى كار خود رفت . من غمگين و در انديشهء عاقبت كار خود بودم كه جوانى خوش‌سيما و گندمگون وارد صحن شد و بر من سلام داد و به اتاق مقام [ قائم ] رفت و چند ركعت نماز با خضوع و خشوع در محراب خواند ، به گونه‌اى كه تا كنون نديده بودم . هنگامى كه نمازش را به پايان برد ، بيرون و به نزد من آمد و از حالم پرسيد . به او گفتم : به بلايى گرفتار شده‌ام كه مرا در تنگنا قرار داده است . خداوند ، نه شفايم مىدهد كه سالم شوم و نه مرا مىبرد تا راحت شوم . او فرمود : « غصّه نخور . خداوند ، هر دو را به تو خواهد داد » و رفت . هنگامى كه بيرون رفت ، ديدم پيراهن ، روى زمين افتاده است . برخاستم و پيراهن را برداشتم و آن را شستم و روى درخت انداختم . سپس به كارم انديشيدم و گفتم : من كه نمىتوانستم برخيزم و حركت كنم . پس چگونه اين كار را كردم ؟ ! به خودم نگريستم . از بيمارىام چيزى نديدم . دانستم كه او قائم عليه السلام بوده است . بيرون آمدم و به صحرا نگريستم ؛ امّا كسى را نديدم و سخت پشيمان شدم . هنگامى كه آن مرد صالحِ صاحب حجره آمد ، از حالم پرسيد و در كارم حيران ماند . ماجرا را به او خبر دادم . او نيز بر آنچه از دست او و من رفته است ، حسرت خورد و با او به حجره رفتم . مىگويند او سالم و بىمشكل بوده است تا اين كه حاجيان و همراهان او باز مىگردند . هنگامى كه آنان را مىبيند و كمى هم با آنان مىماند ، بيمار مىشود و مىميرد و در صحن به خاكش مىسپارند ، و صحّت خبرش نسبت به هر دو امر ( بهبود يافتن و مردن و آسوده شدن ) آشكار مىشود . اين قصّه ، نزد اهالى نجف ، مشهور است و افراد صالح و مورد اعتماد آنها ، آن را
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 142 | محمد الريشهري