3 / 30 : ميرزا محمّد استرآبادى
842 . علّامه مجلسى به سند خود از ميرزا محمّد استرآبادى « 1 » نقل مىكند كه گفت : شبى به گرد كعبه طواف مىكردم . جوانى نيكوروى آمد و به طواف مشغول شد و چون به من نزديك شد ، دسته گل سرخى كه وقت روييدنش نبود ، به من بخشيد . آن را از او گرفتم و بوييدم و به او گفتم : اين از كجاست ، سَرور من ؟ !
فرمود : « از خرابات » .
سپس از ديدهء من ناپيدا شد و ديگر او را نديدم . « 2 »
3 / 31 : مردى فلج
843 . علّامه مجلسى مىگويد : گروهى از اهالى نجف به من خبر دادند كه مردى از اهالى كاشان در راه حج ، به نجف آمد . در آن جا بيمار و پاهايش خشك و از راه رفتن ناتوان شد . همراهانش او را نزد انسان صالحى نهادند كه در حجرهء مدرسهاى در اطراف حرم امير مؤمنان عليه السلام سكونت داشت . اين مرد ، هر روز در را بر او مىبست و براى گردش و يا آوردن دُرّ نجف ، به صحرا مىرفت .
روزى مرد فلج به او گفت : دلتنگ شدهام و در اين جا از تنهايى دلم گرفته است .
هامش
( 1 ) . ميرزا محمّد بن على بن ابراهيم استرآبادى : او عالمى فاضل . جليل ، كامل و متكلّمى محقّق و دقيق و پارسا وزاهد و مورد اعتماد بود . وى استاد رجالشناسان و مؤلّف منهج المقال است . او در مكّه ، مجاور مسجد الحرام شد تا آن كه در سال 1028 ق در گذشت ( الكنى والألقاب : ج 3 ص 220 ) .
( 2 ) . بحار الأنوار : ج 52 ص 176 . اين ماجرا را علّامه مجلسى رحمه الله در شمار داستانهاى آن دسته از معاصرانش كه امام عليه السلام را زيارت كردهاند ، آورده است ؛ ولى در متن ، قرينهاى براى اثبات اين مدّعا وجود ندارد . اين سخن در مورد شمارى ديگر از اين ماجراها نيز صادق است .