تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
كودكان ، گل‌هاى سرخ شقايق را از هم باز مىكنند - و حدقهء چشمش باد كرد و آستينش را به چشم‌هايش كشيد و از چشم‌هايش شبيه خونابهء گوشت بيرون آمد . سپس رويش را به سوى پسرش كرد و گفت : اى حسن ! نزد من بيا . اى ابو حامد ! نزد من بيا . اى ابو على ! نزد من بيا . و ما به گِردش جمع شديم و به دو حدقهء چشم سالم او نگريستيم . ابو حامد به او گفت : مرا مىبينى ؟ ! كه او دستش را بر يك يك ما نهاد . خبر ، ميان مردم و توده ، پخش شد و عموم مردم نوبت مىگرفتند تا او را ببينند . قاضى ، ابو سائب عتبة بن عبيد اللَّه مسعودى - كه قاضى القضات بغداد « 1 » بود - نيز سوار شد و براى ديدنش آمد و بر او وارد شد و به او گفت : اى ابو محمّد ! اين چيست كه در دست من است ؟ و انگشترى را با نگين فيروزه به او نشان داد و نزديكش برد . و به او گفت : سه سطر بر آن نوشته است . قاسم آن را گرفت ؛ ولى نتوانست آن سه سطر را بخواند . مردم شگفت‌زده بيرون آمدند و از ماجرا و خبر او سخن مىگفتند . قاسم رو به پسرش ، حسن گفت : خداوند ، تو را در جايگاهى نهاده و درجه‌اى برايت قرار داده است . آن را بپذير و شكر كن . حسن به او گفت : اى پدر ! پذيرفتم . قاسم گفت : بر چه ؟ گفت : بر هر چه به من بفرمايى ، اى پدر ! گفت : از اين كار هميشگىات ، باده‌نوشى ، دست بكشى . حسن گفت : اى پدر ! سوگند به كسى كه تو به يادش هستى ، از باده‌نوشى دست مىكشم و همراه باده ، چيزهاى ديگر كه آنها را نمىدانى ( آنها را نيز كنار مىگذارم ) . قاسم ، دستش را به آسمان ، بالا برد و سه بار گفت : خدايا ! اطاعتت را به حسن الهام كن و از معصيتت دورش بدار .
هامش
( 1 ) . شافعى صوفى ( 264 - 351 ق ) ( ر . ك : سير أعلام النبلاء : ج 16 ص 47 ش 32 ، تاريخ بغداد : ج 12 ص 320 ش 6765 ) .
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 417 | محمد الريشهري