شيخ - خدا حفظش كند - فرستادند . من پيش شيخ - خدا مؤيّدش بدارد - بودم .
نوشته را به شيخ دادند . او آن را نخواند و فرمان داد آن را براى ابو عبد اللَّه بزوفرى - خدا عزيزش بدارد - ببرند تا او پاسخ نامه را بدهد . او نزد وى رفت و من باز حاضر بودم .
ابو عبد اللَّه به او گفت : بچّه ، فرزند او و حاصل آميزش فلان روز او در فلان جاست . به او بگو نامش را محمّد بگذارد . پيك به شهر باز گشت و مسئله را به آنان خبر و برايشان توضيح داد و بچّه هم متولّد و محمّد ناميده شد . « 1 »
727 . دلائل الإمامة - با سندش به نقل از قاسم بن علاء - : سه نامه براى تقاضاهايم به صاحب الزمان عليه السلام نوشتم و به ايشان خبر دادم كه من مردى سالخورده هستم و فرزندى ندارم . امام عليه السلام تقاضاهايم را روا كرد ؛ امّا در بارهء فرزند ، چيزى نفرمود . بار چهارم ، نامهاى نوشتم و از ايشان خواستم خدا را بخواند تا به من فرزندى عطا كند .
امام عليه السلام جوابم را داد و حاجتهايم را روا كرد و چنين نگاشت : « خدايا ! پسرى به او عطا كن كه چشمش را روشن كند و اين جنينِ او را وارثش قرار ده » . نامه آمد در حالى كه من نمىدانستم كنيزم باردار است . نزد او رفتم و ماجرا را پرسيدم . او به من گفت كه [ مدّتى است ] خون قاعدگى نمىبيند و سپس پسرى به دنيا آورد . « 2 »
728 . الغيبة ، طوسى - با سندش به نقل از ابو غالب احمد بن محمّد بن سليمان رازى ، به طريق اجازت ، كه ابو الفرج محمّد بن مظفّر در منزلش در بازارچهء غالب ، در روز يكشنبه ، پنجم ذى قعدهء سال 356 ، آن را [ از او گرفته و ] نوشته است - : در سالهاى جوانى ، در حالى كه هنوز بيست سال هم نداشتم ، نخستين زنى كه با او ازدواج كردم ، همين مادر فرزندانم بود كه در خانهء پدرش بر او وارد شدم و چندين سال در خانهء پدرش ماند و مىكوشيدم كه آنها همسرم را به خانهء خودم بفرستند ؛ امّا
هامش
( 1 ) . الغيبة ، طوسى : ص 308 ح 260 ، بحار الأنوار : ج 51 ص 324 .
( 2 ) . دلائل الإمامة : ص 524 ح 496 ، فرج المهموم : ص 244 ، بحار الأنوار : ج 51 ص 303 .