تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
هزار دينار در يك كيسه و چند جامه‌دان تيره‌رنگ به من داد كه نمىدانستم در آنها چيست . سپس احمد به من گفت : اينها را با خودت ببر و جز با دليل [ بر امامت گيرنده ] ، تحويل نده . من ، آن مال و چند جامه‌دان را گرفتم و چون وارد بغداد شدم ، اهتمامى جز كاوش در بارهء كسى كه به نيابت او اشاره شده است ، نداشتم . به من گفته شد : اين جا مردى به نام باقطانى است كه ادّعاى نيابت دارد و مردى ديگر به نام اسحاق احمر است كه او نيز ادّعاى نيابت مىكند و مردى هم به نام ابو جعفر عَمرى كه او نيز چنين ادّعايى دارد . من از باقطانى آغاز كردم . پيش او رفتم و او را پيرمردى جذّاب و باشخصيت و خوش‌پوش ديدم كه اسبى عربى و غلامان زيادى داشت و مردم فراوانى نزد او گرد آمده بودند و با هم گفتگو مىكردند . بر او وارد شدم و سلام دادم و او به من خوشامد گفت و مرا به نزديك خود برد و نيكى كرد و خوش‌حالم ساخت . من نشستن را طول دادم تا آن كه بيشتر مردم رفتند و او از حاجتم پرسيد . به او اطّلاع دادم كه : اهل دينور هستم و مالى به همراه دارم كه مىخواهم [ به حجّت ] بدهم . او به من گفت : آن را بياور . من گفتم : حجّتى [ دلالت كننده بر نيابتت ] مىخواهم . گفت : فردا دوباره نزد من بيا . من فردايش نزد او باز گشتم ؛ امّا حجّتى نياورد و روز سوم هم نزد او باز گشتم ؛ امّا حجّتى ارائه نكرد . من نزد اسحاق احمر رفتم و او را جوانى پاكيزه يافتم كه خانه‌اش از خانهء باقطانى بزرگ‌تر بود و اسب و لباس و تجمّلاتش ارزشمندتر و غلامانش از او بيشتر بودند و مردم فراوان‌ترى از آنچه نزد باقطانى گرد آمده بودند ، نزد او بودند . داخل شدم و سلام دادم و او خوشامد گفت و مرا نزديك خود برد و من صبر كردم تا مردم ،