تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
پس على عليه السلام در حالى كه قرآن در دستش بود ، دوباره ندا داد . پس همان جوان برخاست و به على گفت : اى امير مؤمنان ! من آن را مىگيرم . على عليه السلام ، گفته پيشين خود را بازگفت ؛ امّا جوان گفت : اى امير مؤمنان ! مشكلى نيست و اين سختى در راه خدا اندك است . سپس جوان ، قرآن را گرفت و با آن به سوى بصريان رفت و گفت : اى مردم ! اين كتاب خدا در ميان ما و شما داورى كند . در اين حال ، مردى از لشكر جمل به دست راست او زد و آن را قطع كرد . پس قرآن را به دست چپ گرفت . آن هم قطع شد . سپس با سينه‌اش آن را نگاه داشت . پس آن‌قدر بر او شمشير زدند تا كشته شد . خدايش بيامرزد ! « 1 »

3 / 36 مُصعَب بن عُمَير

ابو عبد اللّه ، مصعب بن عمير بن هاشم ، از نخبگان صحابه و از نيكان و پيشتازان در پذيرش اسلام بود . وى ، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه ارقَم بود ، اسلام آورد و آن را از مادر و خويشان خود ، كتمان مىنمود . مصعب ، پنهانى با پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و آمد داشت تا اين كه عثمان بن طلحه عَبْدَرى او را ديد كه نماز مىخواند . آن را به مادر و بستگانش گزارش داد . آنان ، مصعب را گرفته و حبس كردند تا اين كه به حبشه هجرت كرد و پس از بازگشت از حبشه به مدينه هجرت كرد تا به مردم ، قرآن بياموزد و با آنان ، نماز بخواند . روزى مصعب بن عمير نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و پوست قوچى بر تَن داشت پيامبر خدا نگاهى به او كرد و فرمود : انُظُروا إلى رَجُلٍ قَد نَوَّرَ اللّهُ قَلبَهُ ، و لَقَد رَأَيتُهُ و هُوَ بَينَ أبَوَيهِ يُغَذِّيانِه بِأَطيَبِ
هامش
( 1 ) المناقب ، خوارزمى : ص 186 ح 223 .
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 430 | محمد الريشهري