پس همينكه به عُنفوان جوانى رسيد /
زبانش همچون نيزه رُدّينى [ دراز و برّان ] گشت .
اينچنين ، به ستم مالم را رُبود و دستم را پيچاند /
خدايى كه به او غالب است ، دستش را بپيچاند !
سپس سوگند ياد كرد كه قطعاً به خانه خدا آيد تا از خدا عليه من يارى بطلبد . چندين هفته ، روزه گرفت و چندين ركعت ، نماز گزارد و دعا كرد و بر شترى راهرو ، سوار شد و از دشتها و بيابانها و كوهها گذشت تا در روز حجّ اكبر ، وارد مكّه شد . از شتر پياده شد و رو به خانه خدا آورد . پس از سعى و طواف ، به پرده كعبه آويخت و با التماس و لابه ، نيايش كرد و اينگونه سرود :
اى آنكه حاجيان بر كجاوهها با منتهاى كوشش خود /
از دورترين سرزمينها به سوى او مىآيند .
من نيز به سوى تو آمدهام /
اى آنكه [ نااميد نمىسازد ] كسى را كه او را با لابه و زارى به يگانگى و بىنيازى بخواند .
اين ، مُنازل است كه از نافرمانى ( آزُردن ) من ، خشنود است /
اى جبّار ! حقّ مرا از فرزندم بگير .
تا به يارى تو پهلويش فلج شود /
اى آنكه از هر عيب و نقص ، پاكى و نه خود ، زاده شدى و نه چيزى را زادى !
سوگند به خدايى كه آسمان را افراشت و آب را به جريان انداخت ، دعايش را به پايان نبرده بود كه اين بلايى كه مىبينى ، بر من نازل شد .
سپس ، پهلوى راست خود را گشود . ديدم فلج شده است .
[ و ادامه داد : ] سه سال است كه از او مىخواهم تا در همانجا كه نفرينم كرد ، دعايم كند ، و نپذيرفته است ، تا امسال كه بر من منّت نهاد و پذيرفت . پس به اميد عافيت ، او را به شترى لاغر ، سوار كردم و با شتاب و تلاش ، از موطن خود بيرون آمديم . همين كه به منزل اراك و خرابههاى سرزمين سياك رسيديم ، در شب ، پرندهاى رميد و از صداى آن ، شتر پدرم رَم كرد و او را به زمين افكند و ميان دو سنگ [ صدمه ديد و ] درگذشت . او را همانجا دفن نمودم . بالاتر از همه اين مصيبتها اين است كه اكنون در ميان مردم ، شناخته نيستم ، مگر با عنوانِ : « گرفتارِ نفرين پدر ! » .
اميرمؤمنان به او فرمود : « لحظه دادرسىات فرا رسيده است . آيا به تو دعايى را بياموزم كه پيامبر به من آموخت و در آن ، اسم اعظم خداى اكبرِ عزيزِ اكرم است ؛ اسمى كه خداوند به وسيله آن ، هر كه او را بخواند ، پاسخ مىدهد و هر كه از او
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٥٣