تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
پناه خداوندى ! تو را به خدا ، فرا خوانى پسر عموى پيامبر خدا را اجابت كن . با شتاب ، سجده و تشّهد و سلام نماز را به پايان برد و بى آنكه سخنى گويد ، [ برخاست و ] با دست به من اشاره نمود كه پيش بيفت . پيش افتادم و او را به حضور اميرمؤمنان آورده ، گفتم : اين ، همان مرد است . امام عليه السلام بر او نگريست كه جوانى خوش‌رو و پاكيزه لباس بود . از او پرسيد : « كيستى ؟ » . گفت : از برخى قبايل عرب هستم . پرسيد : « نامت چيست ؟ » . گفت : مُنازل شيبانى . پرسيد : « حالت چگونه است ؟ چرا گريه و استغاثه مىكردى ؟ » . گفت : چگونه باشد حال كسى كه به گناه عاقّ ، گرفتار آمده و اكنون ، در تنگى معيشت و در گرو بدبختى و بلاست ، آن‌گونه كه اگر توبه كند ، نمىپذيرند ؟ ! پرسيد : « چرا چنين شده‌اى ؟ » . گفت : من در ميان مردم خود ، سرگرم هوس‌رانى و خوش‌گذرانى بودم ، نافرمانى حق تعالى را در ماه‌هاى رجب و شعبان نيز ادامه دادم و از پروردگار مهربان ، نمىترسيدم . پدرى مهربان و نرم‌خو داشتم كه مرا از پيشامدهاى ناگوارِ ريشه‌برانداز روزگار ، برحذر مىداشت و از عِقاب آتش خشم خداوندى مىترساند و مىگفت : چه قدر نور و تاريكى ، شب‌ها و روزها ، ماه‌ها و سال‌ها ، و فرشتگان بزرگوار ، از دست تو به [ ستوه و ] فرياد آيند [ و تو از خطا و گناه خود برنگردى ] ؟ ! هرگاه در اندرز دادنم اصرار مىورزيد ، من ، پرخاشگرانه ، او را كتك مىزدم . روزى خواستم قدرى سكّه طلا را كه در خيمه بود ، بردارم و در عيّاشى صرف كنم . پدرم مانع شد و من ، او را آزردم و دستش را پيچاندم و سكّه‌هاى زر را برداشتم و رفتم . او دستش را به زانو نهاد تا از جاى برخيزد ؛ ولى از شدّت درد و ناراحتى نتوانست . پس اين اشعار را سرود : ميان من و « مُنازل » ، قرابتى پيش آمد / درست به همان گونه كه طالب باران ، آن را مىطلبد . او را پروراندم تا نيرومند و بلندقامت گشت / هرگاه بر مىخاست ، يال او چون يال گوساله بود . در خردسالىاش هرگاه گرسنه مىشد / گواراترين خوراك را به او مىدادم .