بايد باشد ( واضع ) شخص واحدى كه تبعيّت كند از او ( واضع ) جماعت بشر در تفاهم به وسيله اين لغت . و گفته شده است : - و اين ( گفته ) نزديكتر به صواب است - همانا سرشت بشرى بنا بر توانى كه به وديعه گذاشته شده از جانب خداوند در آن ( سرشت ) اقتضا مىكند ( طبيعت بشرى ) اداء شدن مقاصد انسان به واسطهء الفاظ . پس اختراع مىكند ( انسان ) از پيش خودش ( انسان ) لفظ خاصّى را هنگام ارادهء معناى خاصّى . چنانچه اين ( اختراع لفظ ) مشاهده مىشود از كودكان در اوّل امرشان ( كودكان ) پس تفاهم مىكند ( انسان ) با ديگرانى كه ارتباط پيدا مىكنند ( ديگران ) با او ( انسان ) و ديگران هم همينطور اختراع مىكنند ( ديگران ) از پيش خودشان الفاظى را براى مقاصدشان و تشكيل مىشود درگذر زمان از مجموع اينها پارهاى كوچك از الفاظ تا اينكه مىشود ( پاره كوچك الفاظ ) لغت خاصّى كه براى آن ( لغت خاصّ ) قواعد آن ( لغت خاصّ ) بوده كه تفاهم مىكنند به واسطه آن ( لغت خاصّ ) گروهى از مردم . و اين لغت هرآينه شعبه شعبه مىشود ( اين لغت ) ميان اقوام دور و تغييرات و تحولاتى پيدا مىكند ( اين لغت ) نزد هر قومى به واسطه آنچه كه ايجاد مىشود در آن ( لغت ) از تغييرات و زياد شدن ، تا آنكه سرچشمه مىگيرد از اين ( لغت ) لغات ديگرى پس مىگردد براى هر جماعتى لغت خاصّشان . و بنابراين ( قول دوّم ) مىباشد حقيقت وضع آن ( حقيقت وضع ) قرار دادن لفظ در مقابل معنا و تخصيص دادن آن ( لفظ ) به اين ( معنا ) مىباشد . و از آنچه كه دلالت دارد بر گزينش نظر دوّم در واضع آن است كه همانا اگر بود واضع ، شخص واحدى هرآينه نقل مىشد اين ( شخص واحد ) در تاريخ لغات و هرآينه شناخته مىشد نزد هر لغتى واضع آن ( لغت ) .
نهاية الإيصال ( شرح فارسى أصول الفقه ) ( فارسى ) — صفحة 59
مساهمون: حسن سيد اشرفى
ص٥٩