دگرگون كند و به هر كه برمىگزينم راضى باشيد . همه به دو اطمينان دادند . سپس روى به على كرد و گفت : تو مىگويى از ديگر حاضران بدين مقام اولى هستى ، زيرا از اقرباء رسول خدايى و نيز سابقهء تو در اسلام از همه بيشتر است و در استقرار و پيشبرد امر اسلام تأثيرى شگرف داشتهاى ، از اين رو خود را به يكسو نكشيدى ، اينك بگوى از اين گروه ، بعد از تو كه از همه سزاوارتر است ؟ گفت : عثمان . با عثمان نيز خلوت كرد و با او چنين گفت كه با على گفته بود . عثمان گفت : على . عبد الرحمان بن عوف آن اوقات را با اصحاب رسول خدا ( ص ) و همه سران و فرماندهان سپاه و اشراف مردم كه در مدينه حاضر بودند به گفتگو گذرانيد . در بامداد روز چهارم به خانهء مسور [ 1 ] بن مخرمه آمد و با سعد و زبير در خلوت سخن گفت كه امر خلافت را به على يا عثمان واگذارند . آن دو به على رضا دادند . سعد گفت : براى خود بيعت بگير و ما را راحت كن . گفت : من خود را خلع كردهام . اگر هم خلع نكرده بودم ، نمىخواستم .
سپس عبد الرحمان بن عوف ، على و عثمان را دعوت كرد و با هر يك مدتى دراز نجوى كرد . آنگاه نماز صبح به جاى آوردند و هيچ كس نمىدانست در اين گفتگوها چه گذشته است پس مهاجران و از انصار آنان كه سابقهاى ديرين داشتند و فرماندهان سپاه ، در مسجد گرد آمدند ، آن سان كه در سراسر مسجد هيچ جاى نبود . عبد الرحمان بن عوف گفت : يكى را نام ببريد . عمار على را نام برد . مقداد نيز با او موافقت كرد . عبد اللّه بن ابى سرح گفت : اگر مىخواهيد در ميان قريش اختلاف نيفتد با عثمان بيعت كنيد . عبد اللّه بن ابى ربيعه با او موافقت كرد . ميان دو گروه كار به مجادله و دشنام كشيد سعد بن ابى وقاص فرياد زد كه : اى عبد الرحمان تا فتنهاى برنخاسته است كار را تمام كن . آنگاه به على گفت : آيا با خدا عهد مىكنى كه به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيرة دو خليفهء درگذشته ، عمل كنى ؟
على گفت : سعى مىكنم ولى به قدر علم و طاقت خود عمل خواهم كرد . از عثمان نيز چنين سؤالى كرد . عثمان گفت : آرى . سپس در حالى كه دست عثمان را به دست گرفته بود سر را به جانب سقف مسجد بالا كرد و گفت : بار خدايا شاهد باش كه آن وظيفهاى را كه به گردن من نهاده بودند ، به گردن عثمان نهادم . پس مردم با عثمان بيعت كردند . در آن روز طلحه بيامد .
چون عثمان او را ديد گفت : در اين امر اختيار با تو است ، اگر تو نخواهى خلافت را نمىپذيرم .
طلحه گفت : آيا همهء مردم با تو بيعت كردهاند ؟ گفت : آرى . گفت : من هم راضى هستم و نمىخواهم جز آن كنم كه مردم بر آن اجماع كردهاند .
ايرانيانى كه در مدينه بودند با يك ديگر آمد و شد داشتند . ابو لؤلؤ نزد هرمزان رفت و خنجرى را كه با آن عمر را كشت به دستش بود . هرمزان خنجر را از دست او گرفته و مدتى در آن نگريسته بود و به او بازگردانيده بود . جفينهء نصرانى از مردم حيره نيز با آنان بود . چون
هامش
[ ( 1 ) ] مسرور .