ضبة بن محصن العنزى مىخواست كه او نيز در اين وفد باشد ولى ابو موسى نپذيرفت . ضبه خشمگين شد و شكايت نزد عمر برد كه ابو موسى شصت تن از پسران دهقانان ايرانى را براى خود برگزيده و حطيئه شاعر را هزار درهم جايزه داده است . عمر زياد بن ابى سفيان را به بصره فرستاد ، ولى ابو موسى پوزش خواست و عمر پوزش او را بپذيرفت .
سپاهى از مسلمانان نزد عمر گرد آمده بودند . عمر سلمة بن قيس الاشجعى را به سردارى آنان گماشت و بر طبق عادت ، آنان را به جهاد فرستاد و پيش از حركت اندرزشان داد . اينان به جماعتى از اكراد مشرك برخوردند ، آنان را به اسلام يا به جزيه فرا خواندند . هيچ يك را نپذيرفتند . سلمه با آنان به جنگ پرداخت ، آنان را بشكست و كشتار كرد و اسير نمود . آنگاه غنايم را تقسيم كرد و در آن ميان سبدى گوهر يافت . از مسلمانان درخواست كرد تا آن را نزد عمر فرستد . چون رسول آمد و عمر را از اوضاع جنگ آگاه كرد ، حكايت سبد پيش آورد ، عمر خشمگين شد و بر گردن او زد و گفت : بشتاب و پيش از آنكه مردم پراكنده شوند اين گوهرها را ببر تا ميانشان تقسيم كند . سلمه آن گوهرها را بفروخت و بهايش را تقسيم كرد . گويند گوهرى كه بيست هزار درهم مىارزيد به پنج درهم مىفروختند .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 553
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٥٣