و توهم كون الموضوع له او المستعمل فيه فى الحروف خاصا بخلاف ما عداه فانه عام و ليت شعرى ان كان قصد الالية فيها موجبا لكون المعنى جزئيا فلم لا يكون قصد الاستقلالية فيه موجبا له .
و هل يكون ذلك الا لكون هذا القصد
ليس مما يعتبر فى الموضوع له و لا المستعمل فيه بل فى الاستعمال فلم لا يكون فيها كذلك كيف و الا لزم ان يكون معانى المتعلقات غير منطبقة على الجزئيات الخارجية لكونها على هذا كليات عقلية و الكلى العقلى لا موطن له الا الذهن .
شرح
حرف را يك نوع گفتهاند مثلا گمان كردهاند كه موضوع له يا مستعمل فيه در حروف خاص است بدون ما عداه يعنى بدون اسم و فرق بين موضوع له خاص و مستعمل فيه خاص آنست كه آنهائى كه گفتهاند در اينجا اگر موضوع له خاص شد استعمال حقيقى است يعنى وضع عام و موضوع له خاص است و در ما وضع له كه استعمال بشود حقيقت است ولى آنهائى كه مىگويند مستعمل فيه ايضا عام است در اينجا استعمال در ما وضع له نشده است اصلا چونكه ما وضع له عام است و ما خاص استعمال نموديم پس مجاز است و اين حقيقتى است كه هيچوقت در معنى خودش استعمال نمىشود و قهرا بىفائده است و اىكاش مىدانستم من كه اگر قصد آليت در حرف موجب جزئى بودن معنى بشود پس چرا در اسم قصد استقلالى موجب جزئى بودن او نمىشود در حالى كه اسم و حرف هر دو يك معنى دارند ولى شما آليت را در حرف جزء معنى گرفتهايد ولى در اسم استقلالا را جزء نگرفتهايد و آيا مىباشد اين حرف به جهت اينكه شما در اسم قصد جزئى بودن را معتبر ندانستهايد در موضوع له و نه در مستعمل فيه بلكه در استعمال معتبر دانستهايد چرا پس براى حرف نمىگوئيد اين مطلب را قوله و الا لزم ان