شكايتى از من به تو نرسد .
جانم فداى تو ! غايبى كه از ما كناره ندارى ! جانم فداى تو ! دور شدهاى كه از ما دورى نگرفتى ! جانم فداى تو كه آرزوى هر مشتاق آرزومندى - از مرد و زن - كه تو را به ياد آورند و ناله كنند . بر من گران است كه بر تو بگريم و خلق از تو ، دست كشيده باشند ! بر من گران است بر تو جارى شود ، آنچه بر ايشان جارى نشده !
آيا معينى هست كه با او گريه و ناله را طولانى كنم ؟ آيا جزعكنندهاى هست كه هرگاه كه خلوتى شد ، او را بر جزعش يارى كنم ؟
آيا به چشمى خاشاكى رفته « 1 » كه چشم من ، او را بر آن حالت مساعدت كند ؟ اى پسر احمد ! آيا بهسوى تو راهى هست كه به حضورت مشرّف شوند ؟ آيا روز ما از تو به فرداى او متّصل مىشود ؛ پس محظوظ شويم و بهره بريم ! كى بر چشمهسارهاى سيرابكننده وارد مىشويم تا سيراب شويم ؟ كى از آب گواراى تو سيراب مىشويم كه تشنگى به طول انجاميد ! كى صبح و شام به خدمت خواهيم رسيد ؟ كى تو ما را مىبينى و ما تو را مىبينيم ، حال آنكه لواى ظفر و نصرت برافراشته شده باشد . « 2 »
تا آخر دعا كه نمونهاى است از درد دل كسى كه جامى از چشمهء محبّت آنجناب نوشيده و بر سزاوار است كه به امثال اين كلمات ، درد دلى كرده و بر آتش هجرانش ، كفى از آب شور پاشيده .
دوّم : ممنوع بودن آن سلطان عظيم الشأن كه جامهء خلافت و سلطنت ظاهره بر تمام جهانيان جز براى آن قامت معتدل ، براى احدى ندوختهاند ، از رتق و فتق و اجراى احكام و حدود ، ابلاغ فرامين الهى ، منع تعدّى و جور ، اعانت ضعيف ، اغاثهء مظلوم و اخذ حقوق ، اظهار و اعلان حقّ و ابطال و ازهاق باطل و كار ظلم و تعدّى بر آن جناب به جايى رسيده كه علاوه بر گرفتن تمام لوازم سلطنت ظاهره و تسلّط بر بلاد ، عباد و اموال ، از خوف و بيم ظالمين ، بر اظهار نفس معظّم خود متمكّن نيست .
هامش
( 1 ) . كنايه از بسيارى گريه است . [ مرحوم مؤلّف ] .
( 2 ) . ر . ك : اقبال الاعمال ، ج 1 ، صص 511 - 510 ؛ بحار الانوار ، ج 108 ، صص 109 - 108 .