زدن به دامان آنجناب و مسألت نمودن از آن ولىّ النعم به لسان استعداد و حال يا به زبان ضراعت و مقال راهى به آن جلب و دفع نيست و از آنها چند چيز بيان مىشود كه بعضى قلبى ، بعضى جوارحى ، بعضى لسانى و بعضى مالى است .
اوّل : مهموم بودن براى آن جناب عليه السّلام در ايّام غيبت و مفارقت و سبب اين هم متعدّد است :
اوّل : مجرّد و مستور و محجوب بودن ، دست نرسيدن به دامان وصالش ، روشن نگشتن ديدگان به نور جمال او يا بودنش در ميان انام و اطّلاعش بر خفاياى كردار عباد در اناء ليالى و ايّام ، چون انسان مدّعى وصول به درجهء ايمان به جنان ، نه به مجرّد قول به زبان ، صادق نباشد جز آنكه محبّتش به مواليانش چنان باشد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده است .
چنانكه شيخ صدوق در امالى ، « 1 » شيخ طوسى در امالى « 2 » و ابن شيرويه در فردوس نقل كردهاند : بنده ايمان نياورده ، تا اينكه من نزد او از جانش محبوبتر بوده باشم و اهل من ، نزد او محبوبتر از اهل او و عترت من نزد او محبوبتر از عترت او و ذات من ، نزد او محبوبتر از ذات او باشند .
سپس شخصى به عبد الرحمان ، راوى حديث ، گفت : تو پيوسته حديثى مىآورى كه خداوند دلها را به آن زنده مىكند . شايد اين مقام ، اوّلين درجهء ايمان باشد كه محبّتش با مواليانش ، مثل محبّت او با يكى از اخصّ اولاد و اقرب و اكمل ايشان ، نزد او باشد و الّا عارف به خصايص ذاتى و كمالات نفسانى و نعم و احسان غير متناهى ايشان را به عباد ، كارش به حسب اندازهء دانش و معرفتش به آنجا كشد كه جز آن سلسلهء معظّمه عليهم السّلام كسى را قابل محبّت در خلق نبيند و اگر بيند بهجهت انتساب و علاقهء او است ؛ هرچند جزيى به آن خانوادهء رحمت و عظمت باشد و اگر انسان واقعا جرعهاى از شربت گواراى محبّت به امام خود را چشيده ، رشتهء قلبش حسب فطرت و رياضت به آن
هامش
( 1 ) . الامالى ، شيخ صدوق ، ص 414 .
( 2 ) . الامالى ، شيخ طوسى ، ص 416 .