خداوند عالميان و فريادرس درماندگان شنيد ، بسيار شاد شد ، در مقابل آن جناب زمين را بوسيد و با شادى و سرور به سوى اهل خود برگشت . صبح كه شد ، نزد حاكم رفتند و محمد بن عيسى آنچه را امام عليه السّلام به او امر فرموده بود انجام داد و معجزاتى كه آن جناب به آنها خبر داده بود ، ظاهر گرديد .
حاكم متوجّهء محمد بن عيسى گرديد و گفت : چه كسى اين امور را به تو خبر داده بود ؟
گفت : امام زمان و حجّت خدا بر ما .
والى گفت : امام شما كيست ؟
او از ائمّه عليهم السّلام يكى بعد از ديگرى خبر داد تا به حضرت صاحب الامر - صلوات اللّه عليه - رسيد .
حاكم گفت : دست دراز كن كه من بر اين مذهب بيعت كنم و گواهى مىدهم خدايى نيست مگر خداوند يگانه ، گواهى مىدهم محمد صلّى اللّه عليه و إله ، بنده و رسول او است و گواهى مىدهم خليفهء بلافاصل بعد از آن حضرت ، حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است . آنگاه به هريك از امامان تا آخر ايشان ، اقرار نمود ، ايمان آورد و ايمان او ، نيكو شد ، به قتل وزير امر نمود و از اهل بحرين عذرخواهى كرد . اين قضيّه و قبر محمد بن عيسى نزد اهل بحرين معروف است و مردم او را زيارت مىكنند « 1 » ، آن چه در بحار در كيفيّت اين قضيّه نقل فرموده ، تمام شد .
مؤلّف گويد : در ماه جمادى الاخر سال هزار و سىصد و بيست و هشت هجرى كه احقر به تشرّف آستان قدس حضرت ثامن الائمّه - روحى و ارواح ابائى لتراب تربته الفداء - عازم مىشدم ، از دار الخلافهء طهران تا ورود به مشهد مقدّس با جماعت كثيرى از اخيار و ابرار اهل بحرين همسفر بودم و از ايشان از قبر محمد بن عيسى مذكور و كيفيّت قصّهء او سؤال نمودم .
پس تمام آنها اين قصّه را به نحوى كه از بحار نقل شد ، تصديق نموده و اظهار
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 180 - 178 .