تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
به بلادها رفته و ميان او و والد صداقتى بود . در اوقاتى كه مشغول عمارت و تعمير مشهد و قلعهء عسكريّين عليهما السّلام بوديم به سامرّه آمد . سپس نزد ما منزل كرد و بود ، تا آن‌كه به وطن خود ، كاظمين برگشتيم و سه سال مهمان ما بود . روزى به من گفت : سينه‌ام تنگ و صبرم تمام شده ، حاجتى به تو و پيغامى نزد والد معظّم تو دارم . گفتم : چيست ؟ گفت : ايّامى كه در سامرّه بودم ، حضرت حجّت عليه السّلام را در خواب ديدم . خواستم برايم علمى كشف كند كه عمر خود را در آن صرف كنم . فرمود : آن ، در نزد مصاحب تو است و به والد تو اشاره فرمود . عرض كردم : او سرّ خود را از من مىپوشاند . فرمود : چنين نيست ، از او مطالبه كن از تو منع نخواهد كرد ! پس بيدار شدم و برخاستم تا به نزد او بروم . ديدم او در طرفى از صحن مقدّس رو به من مىآيد . چون مرا ديد ، پيش از آن‌كه سخن گويم ، فرمود : چرا از من نزد حضرت حجّت عليه السّلام شكايت كردى ؟ كى چيزى را كه در نزد من بود ، از من سؤال كردى ؛ كه بخل كردم و به تو ندادم . من خجل شده ، سر به زير انداختم و حال ، سه سال است كه ملازم و مصاحب او شده‌ام ، نه او حرفى از اين علم به من فرموده و نه من قدرت بر سؤال دارم و تا حال به احدى ابراز ننمودم كه اگر مىتواند اين كربت را از من كشف نمايد . از صبر او تعجّب كردم ، به نزد والد رفتم و آن‌چه شنيده بودم ، گفتم و پرسيدم : از كجا دانستى كه او از تو در نزد امام شكايت كرده ؟ گفت : آن حضرت در خواب به من فرمود و خواب را نقل نكرد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 690 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي