آنكه از دعا فراغت حاصل كردى ، پيشروى كسى كه نزد او ، از تو سعايت و بدگويى نمود كشته شد .
راوى گويد : صبح كه برآمد ، امام حسين عليه السّلام را وداع كرده ، به سوى مصر روانه شدم .
وقتى به اردن رسيدم ، مردى از همسايگان مصر خود را ديدم كه اهل ايمان بود . به من خبر داد كه احمد بن طولون دشمن تو را گرفت و امر كرد سر او را از پشت گردنش بريدند و بدنش را به نيل انداختند و اين واقعه در شب جمعه وقوع يافت . و بعد از تحقيق ، دانستم كه وقوع آن ، مقارن زمان فراغت از دعا بوده ؛ چنانكه آن بزرگوار ، اخبار فرموده بود .
مؤلّف گويد : سيّد بن طاوس ، اين قصّه را در كتاب مزبور به سند ديگر از ابو الحسن على بن حمّاد مصرى با فى الجمله اختلافى نقل نموده و آخر آن ، چنين است ؛ چون به بعضى از منازل رسيدم ، ناگاه قاصدى از اولاد خود را ديدم كه با او ، خطوطى به اين مضمون بود : آن مردى كه تو از او فرار كردى ، قومى را جمع نمود و براى ايشان سفرهاى مهيّا كرد . پس خوردند ، آشاميدند ، متفرّق شدند و او و غلامانش در همان مكان خوابيدند ، مردم صبح كردند درحالىكه براى او حسّ و حركتى نشنيدند . لحاف را از روى او برداشته ، ديدند از قفا مذبوح گرديده و خونش جارى است . آنگاه سيّد دعا را نقل نمود و پس از اتمام آن ، از على بن حمّاد نقل كرده ، گفت : من اين دعا را از ابو الحسن علوى ، على العريضى گرفتم و شرط كرد آن را به مخالفى ندهم و آن را به كسى ندهم مگر اينكه مذهبش را بدانم ، كه آيا او از اولياى آل محمد عليهم السّلام است يا خير . نزد من بود ، من و برادرانم آن را مىخوانديم ، تا آنكه در بصره يكى از قضات اهواز بر من وارد شد ، او مخالف بود و بر من حقّ احسان داشت ، در بلدش به او محتاج بودم و نزد او منزل مىكردم .
سلطان او را گرفت و از او نوشته گرفت كه بيست هزار درهم بدهد . براى او رقّت كردم ، رحم نمودم و اين دعا را به او دادم ، خواند . هفته تمام نشد كه سلطان ابتداء او را رها كرد و از آن نوشته ، چيزى از او نگرفت و با اكرام او را به بلد خود برگرداند و من تا
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 686
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٨٦