تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
بيرون رفته بود ، جز پوست و استخوان از او چيزى باقى نمانده بود ، كار بر والد سخت شد و به هر نوع معالجه كه اقدام مىنمود ، جز زيادى جراحت و ضعف حال و قوا و مزاج اثرى نداشت ، كار آن زخم‌ها بدان جا رسيد كه اگر بر روى يكى از آن دو كه يكى بين زانو و ساق و ديگرى در ران همان پا بود ؛ دست مىگذاشتند ، چرك و خون از ديگرى جارى مىشد و در آن ايّام وباى شديدى در نايين ظاهر شده بود ؛ ما از خوف و با به در قريه‌اى از قراى آن پناه برده بوديم . سپس مطّلع شديم جرّاح حاذقى كه به او ميرزا يوسف مىگفتند ، در قريه‌اى نزديك قريهء ما منزل دارد . والد ، كسى نزد او فرستاد و او را براى معالجه حاضر كرد . چون مريض را بر او عرضه داشتند ، ساعتى ساكت شد ، تا آن‌كه والد از نزد او بيرون رفت و من با يكى از خالوهايم كه به او حاجى ميرزا عبد الوهّاب مىگفتند ، نزد او ماندم . مدّتى با او نجوا كرد و من از فحواى آن كلمات دانستم به او خبر يأس مىدهد و از من مخفى مىكند كه مبادا به والده بگويم ، پس مضطرب شد و به جزع افتد . سپس والد برگشت . آن جرّاح گفت : من اوّل فلان مبلغ مىگيرم ، آن‌گاه به معالجه شروع مىكنم . غرض او از اين سخن اين بود كه امتناع والد از دادن آن مبلغ ، پيش از معالجه ، وسيله‌اى براى رفتن او ، پيش از اقدام در معالجه باشد . پس والد هم از دادن آن‌چه پيش از معالجه خواست ، امتناع نمود . او فرصت را غنيمت شمرد و به قريهء خود مراجعت نمود ، والد و والده دانستند اين عمل جرّاح با آن حذاقت و استادى كه داشت به جهت يأس و عجز او از معالجه بود . پس از او مأيوس شدند . من خالوى ديگرى در غايت تقوا و صلاح داشتم كه به او ميرزا ابو طالب مىگفتند و در بلد ، شهرت داشت كه رقعه‌هاى استغاثه‌ايى كه او به سوى امام عصر ، حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - مىنويسد ؛ براى مردم سريع الاجابه است و زود تأثير مىكند و مردم در شدايد و بلاها بسيار به او مراجعه مىكردند . والده‌ام از او خواهش كرد براى شفاى فرزندش رقعهء استغاثه بنويسيد . روز جمعه نوشت ، والده‌ام آن را گرفت ، برادرم را برداشت و نزد چاهى رفت كه نزديك قريهء ما