الحسن عبد اللّه تميمى اين خبر را ، با اين زياده روايت كرده كه آن مرد گفت : آن شب راه رفتيم ، تا آنكه خود را مقابل مسجد سهله ديديم . آن جوان گفت : منزل من در اين مكان مىباشد . تو به نزد ابن زرارى على بن يحيى برو و به او بگو : مالى كه در فلان موضع گذاشتهاى و فلان صفت دارد ، به تو بدهد .
راوى گويد : چون اين را شنيدم ، از آن جوان پرسيدم : تو كيستى ؟
گفت : من محمد بن الحسن عليه السّلام هستم ، او را نشناختم .
با يكديگر قدرى راه رفتيم ، تا آنكه وقت سحر به نواريس رسيديم . ديدم آن جوان نشست و زمين را با دست خود قدرى پست كرد . آبى ظاهر شده ، از آن وضو گرفت و سيزده ركعت نماز به جاى آورد .
او را مفارقت نموده ، به خانهء زرارى رفتم و در را كوبيدم .
گفت : كيستى ؟
گفتم : ابو سورهام .
شنيدم كه با خود گفت : اى ابا سوره ! مرا با تو چه كار است ؟
چون بيرون آمد ، آن قصّه را براى او نقل كردم . اين را كه شنيد ، خندان گرديد ، با من مصافحه كرد ، روى مرا بوسيد و دست مرا بر روى خود ماليد ، بعد از آن مرا با خود به درون خانه برد ، كيسهاى را زير پايه تخت بيرون آورد و به من تسليم نمود .
ابو سوره چون اين را ديد ، از مذهب زيديّه اعراض كرد و شيعهء خالص شد . « 1 »
مؤلّف گويد : اين خبر علاوه بر اينكه مشتمل بر معجزهاى از آن بزرگوار و بر اثبات وكالت و رأى مذكور است ، مشتمل بر ذكر دو نفر است كه حضور مبارك آن حضرت شرفيابى حاصل كردهاند ، يكى شناخته و آن وكيل مذكور است ، زيرا اگر او امام را نديده بود ، امام صفات خود را برايش ذكر نمىنمود و ديگرى آن وجود مقدّس را حين ملاقات نشناخته و آن ابو سوره است ؛ چنانكه خودش گفت : وقتى فرمود : من محمد بن الحسن عليه السّلام هستم ، آن حضرت را نشناختم .
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 472 - 470 ؛ بحار الانوار ، ج 51 ، ص 320 - 318 .