به اين حال بودم تا شب شد .
خوابيدم ، در عالم واقعه ديدم حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام روبهروى من تشريف مىآورد ، در حالى كه نور از صورت مباركشان لمعهلمعه به آسمان بالا مىرود .
پس فرياد نمود و فرمود : احمد على به سوى من بيا !
عرض كردم : اى مولاى من ! مىدانى من مريضم و قادر برآمدن نيستم .
آن بزرگوار به اين عرض من اعتنايى ننموده ، دوباره فرمود : به سوى من بيا !
من امر آن حضرت را امتثال نموده ، خود را به حضور مباركش رساندم .
آن بزرگوار به دست مبارك ، زانوى مرا كه قرحه داشت ، مسح كرد .
عرض كردم : يا مولاى ! بسيار شايق زيارت قبرت مىباشم .
حضرت فرمودند : ان شاء اللّه .
از خواب بيدار شدم ، چون زانوى خود را ملاحظه نمودم ، اثرى از آن زخم و قرحه نديدم و جرأت نداشتم اين امر را براى كسى كه به عالم حال من بود ، اظهار نمايم ، زيرا آنها اين امر را قبول نمىكردند ، تا آنكه شفاى من منتشر شد و به سلطان هند رسيد . او مرا احضار نمود و بعد از مطّلع شدن از كيفيّت خواب من ، مرا اعزاز و اكرام كرده ، برايم وظيفه و مقرّرى تعيين نمود كه هر ساله به من مىرسد .
راوى گويد : آن مقرّرى در اوقات مجاورتش در كربلاى معلّا هم به او مىرسيد .
[ مردى صالح از اماميه ] 3 ياقوتة
در اين باب است كه مردى صالح ، آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند و حين تشرّف آن بزرگوار را مىشناسد .
علّامه نورى معاصر ، در نجم ثاقب از كفاية المهتدى « 1 » سيّد محمد حسينى و او از
هامش
( 1 ) . كفاية المهتدى [ گزيده ] ، حديث سى و هشتم ، ص 185 .