قشورى چون اين را شنيد ، از ارادهء خود برگشت و چون احوال آن مرد را از اهل مغرب و مصر پرسيديم ، گفتند : هميشه نام او و نام بلدهاش ، طبخه را از پدران و مشايخ خود مىشنيديم ، از او پارهاى احاديث براى ما نقل كردند و ما آنها را در اين كتاب ذكر كرديم .
ابو محمد علوى گويد : اين شيخ ، يعنى على بن عثمان مغربى ، ابتداى بيرون آمدن خود از بلدش ، حضرموت را به ما خبر داد كه پدر و عمّم به ارادهء حجّ و زيارت بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درآمدند و مرا هم با خود بردند .
از حضرموت كه بيرون رفتيم و چند منزل پيموديم ؛ راه را گم كرده ، سه شبانهروز از راه دور افتاديم ، ناگاه در ميان كوههاى ريگ واقع شديم كه آنها را رمل عالج مىگويند و به صحراى ارم متّصل است ؛ متحيّرانه در آن بيابان مىگشتيم ؛ اتّفاقا اثر پاى درازى به نظرمان آمد ، آن اثر را گرفته رفتيم ؛ به بيابانى رسيده ، دو نفر را ديديم كه بر سر چاه يا چشمهاى نشسته بودند ؛ چون ما را ديدند ، يكى از ايشان برخاست ، از آن چشمه يا چاه ظرفى آب كرده ، به استقبال ما شتافت ، آب را به پدرم داد ، او نخورد و گفت : امشب بر سر اين چاه منزل كرده ، وقت افطار با آن افطار خواهيم كرد .
سپس آب را نزد عمّم برد ، او هم ، چنين جواب داد و نخورد . آنگاه آب را به من داد و گفت : بگير و بخور ! آب را گرفته ، آشاميدم .
آن مرد گفت : بر تو گوارا باد ! خيلى زود به شرف حضور حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام فايز شوى ؛ اين واقعه را به او خبر ده و بگو خضر و الياس بر تو سلام رساندند ، بدان عمرت به قدرى طولانى خواهد شد كه مهدى و عيسى بن مريم را ملاقات نمايى ؛ وقتى ايشان را ديدى ، سلام ما را به آنها برسان ! بعد پرسيد : اين دو نفر چه نسبتى با تو دارند ؟
گفتم : او ، پدر و ديگرى عمّ من است .
گفتند : عمّت مىميرد و به مكّه نمىرسد ، تو و پدرت به مكّه مىرسيد ، سپس پدرت مىميرد و رسول خدا را نخواهيد ديد ، زيرا اجل ايشان نزديك شده ، ولى عمر تو
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 593
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٩٣