حديث آخر في فصّة هذا المعمّر
نيز از ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى الحسينى روايت كرده : سال سىصد و سيزده هجرى به عزم حجّ رفتم و در آن سال ، نصر قشورى ، مصاحب مقتدر باللّه با عبد الرحمن بن حمران ابو الهيجا حجّ كردند . ماه ذى قعده ، به مدينهء رسول داخل شدم و به قافلهء مصر برخوردم . در آن قافله ابو بكر محمد بن على ماورايى را با مردى ديدم .
مذكور شد اين مرد ، رسول خدا را ديده ، وقتى مردم اين را شنيدند ، براى مصافحه بر سر او ريختند . نزديك بود از كثرت ازدحام ، هلاك شود . عمّ من ابو القاسم طاهر بن يحيى ، به غلامان خود امر كرد كه مردم را دور كنند و او را به خانهء ابو سهل لطفى برند كه عمّم آنجا منزل كرده بود ، پس از بردن ، به مردم اذن دخول دادند .
پنج نفر از اولاد اولاد آن مرد با او بودند ، از آنها پيرمردى بين هشتاد و نود و يكى در سنّ هفتاد بود ، دو نفر ديگر در سنّ پنجاه و شصت بودند . آن مرد سنّ هفده نفر از اولاد اولاد خود را گفت و خودش سى چهل ساله مىنمود ، ريش و سرش سياه ، بدنش لاغر ، قدّش ميانه ، موى عارضش كم و به كوتاهى نزديكتر بود .
ابو محمد علوى گفت : اين مرد مغربى به ما خبر داد كه نامش على بن عثمان بن مرّة بن مؤيّد است . همهء اخبار را از لفظ او شنيده و نوشتهايم ؛ وقت گرسنگى موى لب زيرينش سفيد و وقتى سير مىشد ، سياه مىگرديد .
ابو محمد علوى گفت : اين اخبار را اشراف مدينه ، حجاز ، بغداد و غير ايشان نقل نمىكردند ، من از خوف تكذيب مردم از آنها به كسى خبر نمىدادم ، اين امور را در مدينه شنيدم ، در مكّه هم ، در خانهء مشهور به مكتوبه كه خانهء على بن عيسى جرّاح است ، در خانهء سنوى ، خانهء مادرانى و خانهء ابو الهيجا شنيدم و نيز از او در منى شنيدم ، نيز بعد از مراجعت از حجّ ، در مكّه در خانهء مادرانى كه در نزديكى باب صفاست ، شنيدم كه قشورى اراده كرده او را با اولادش به بغداد ، نزد مقتدر باللّه ببرد .
فقهاى مكّه گفتند : ما در اخبار ديدهايم چون معمّر مغربى داخل مدينة السلام ، يعنى بغداد شود ، فتنه واقع گردد ، بغداد خراب و سلطنت زايل شود .