مرد به او گفت : احسنت و اجملت ! كارى كردى كه از طاقت مردم بيرون بود .
آنگاه سفرى براى آن مرد اتّفاق افتاد و خضر را بر اهل و عيال خود جانشين و خليفه و امين قرار داد ، به سفر رفت و به او امر نمود خاكى را گل كرده ، خشت بزند تا مراجعت نمايد و آن خشتها را براى ديوار و بنايى مىخواست كه خراب شده بود . خضر خاكها را خشت نموده و بنا را استوار كرد .
چون مرد از سفر مراجعت نمود و بنا را استوار ديد ، به خضر عرض كرد : تو را به وجه خدا قسم مىدهم كه حسب و نسب و كيفيّت حال خود را براى من بازگويى .
خضر گفت : تو مرا به امرى قسم دادى كه وجه اللّه عزّ و جلّ است ، حال آنكه قسم به وجه اللّه مرا به غلامى و بندگى دچار كرد ، و لكن به واسطهء احترام اين قسم به تو خبر مىدهم كه من كيستم . بدان من همان خضرم كه نام او را شنيدهاى . مردى فقير از من چيزى خواست و من چيزى نداشتم كه به او بدهم ، او به وجه اللّه قسم ياد نمود كه چيزى به او بدهم . چون چيزى نداشتم ، خود را بندهء او قرار دادم و او را از رقبهء خود متمكّن نمودم ، او هم مرا آورده ، به تو فروخت .
به تو خبر دهم كه هركس سؤال كند و به وجه اللّه عزّ و جلّ بگويد و مسؤول گويندهء اين حرف را با تمكّن و قدرت ، محروم نمايد ؛ روز قيامت در موقف محكمهء عدل الهى مىايستد در حالىكه براى صورت او ، نه پوست ، نه گوشت و نه خون باشد ، بلكه همان استخوان به تنهايى در صورتش باشد .
آن مرد چون خضر را شناخت ، گفت : تو را به زحمت انداختم ، حال آنكه به تو معرفت نداشتم .
خضر فرمود : حرجى بر تو نيست و كارى نيكو كردى .
مرد گفت : پدر و مادرم فدايت باد ! من تو را بر اهل و مال خودم حاكم نمايم تا آنچه مرضىّ خداى تعالى است ، در آنها معمول بدارى يا آنكه تو را واگذارم كه راه خود را گرفته ، به روى و از قيد بندگى آزاد گردى ؟
خضر فرمود : اگر مرا به حال خود بدارى كه خدا را عبادت كنم ، بهتر است . سپس
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 328
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٢٨