اصحاب عرض كردند : بلى ، يا رسول اللّه !
حضرت فرمودند : وقتى حضرت خضر در يكى از بازارهاى بنى اسراييل راه مىرفت ، ناگاه نظر مرد مسكينى بر او افتاده ، گفت : چيزى به من صدقه بده ! خدا بركت به تو بدهد .
خضر گفت : به خدا ايمان دارم و آنچه او مقدّر فرموده ، واقع خواهد شد ؛ من چيزى ندارم كه به تو دهم .
آن مرد مسكين گفت : به وجه خدا قسم چيزى به من عنايت فرما ! من در صورت تو آثار خير مىبينم و اميد نيكى در تو دارم .
خضر فرمود : به خدا ايمان دارم ، تو با قسم خوردن به امرى عظيم از من سؤال نمودى ، ولى چيزى نزد من نيست كه تو را رعايت كنم جز اينكه مرا به بندگى گيرى و به بازار برده ، بفروشى .
مسكين گفت : آيا ممكن است اين امر واقع شود ؟
خضر فرمود : من حق را براى تو مىگويم ؛ به درستى كه تو با قسم خوردن به امر عظيمى از من سؤال نمودى ؛ مرا به وجه خداى عزّ و جلّ سؤال نمودى و بدان تو را نااميد نمىنمايم و چارهاى نيست جز اينكه مرا مثل بندگان بفروشى .
آنگاه مسكين ، خضر را به بازار برده ، چهارصد درهم فروخت . خضر مدّتى نزد آن مرد خريدار بود و آن مرد در اين مدّت خدمتى به خضر رجوع ننمود ، تا آنكه خضر به او گفت : مرا براى فرمانبرى خريدهاى ، چرا به من خدمت رجوع نمىنمايى ؟
مرد خريدار گفت : به جهت اينكه تو پيرمرد مىباشى و مىترسم انجام خدمت بر تو دشوار باشد .
خضر فرمود : انجام خدمت بر من بىمشقّت است .
خريدار گفت : الحال كه خدمت بر تو مشقّت ندارد ، برخيز و اين سنگها را از اين مكان به آن مكان بريز ! خضر طرف يك ساعت آن سنگها را به آنجا كه گفته بود ، كشانيد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 327
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٢٧