هلاك نمودند .
او گويد : بعد از آن نوشتم و اذن طلبيدم در خصوص اينكه به كشتى سوار شوم و بروم . جواب درآمد : نرو ! هيچ كشتى در آن سال نرفت ، مگر اينكه بوارج كه طايفهاى در نزديكى قسطنطنيّه هستند ، راه را بر ايشان گرفته ، اموال ايشان را تاراج نمودند .
او گويد : به عزم زيارت به عسكر رفتم ، وقت غروب آفتاب ، در مسجد بودم ، ناگاه غلامى نزد من آمد و گفت : برخيز !
گفتم : آيا مرا مىشناسى كه كيستم و كجا مىروم ؟
گفت : على بن محمد ، فرستادهء جعفر بن ابراهيم يمانى هستى . برخيز تا به منزل برويم .
او گويد : احدى از دوستان ما بر آمدن من به آنجا مطّلع نشده بود . برخاستم ، به منزل او رفتم و اذن طلبيدم كه از اندرون زيارت كنم ، آنگاه مأذون گرديدم .
نيز محمد بن يزداد رقعهاى نوشت و در خصوص پدر و مادرش ، التماس دعا نمود .
جواب رسيد : خداى تعالى تو را با پدر و مادر و خواهر وفات كردهات كه نامش كلكى است ببخشد و اين كلكى ، نام زن صالحهاى بود كه خود را به جواد تزويج نموده بود .
رقعه ديگرى نوشتم در خصوص فرستادن پنجاه دينارى كه از مؤمنان فراهم آمده ، از آن جمله ده دينار از پسر عمّ من بود كه اعتقاد و ايمانش محكم نبود . نام او را سطر آخر رقعه نوشتم و خواهش نمودم مرا به ترك نمودن دعا در حقّ پسر عمّم دلالت نمايد .
آنگاه ميان سطرهايى كه نامهاى مؤمنين را نوشته بودم درآمد : خداوند تعالى اين عمل را از ايشان قبول فرمايد ، به آنان احسان كند و تو را هم جزاى خير دهد . ولى پسر عمّم را به هيچ قسم دعا ننموده بود .
او نيز گفته : چند دينارى كه از مؤمنان فراهم آمده بود ، فرستادم و مردى كه محمد بن سعيد نام داشت ، چند دينارى به من داد و آنها را به اسم پدرش گذراندم ، زيرا خودش تديّن كاملى نداشت . آنگاه نوشتهء رسيدى به اسم محمد درآمد كه من آن را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 450
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٥٠