حضرت زياد شد ، خرّم شدند و شكر بارى تعالى به جاى آوردند . « 1 »
نيز از ابى هاشم مروى است ؛ خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتم تا از او اندك نقرهاى بستانم و انگشترى بسازم ، از خاطرم محو شد . وقتى بيرون آمدم ، در حال وداع انگشترى به سوى من انداخت و فرمود : خواستى براى انگشترى از من نقره بگيرى ، من آن را به تو دادم تا از نگين و اجرت فارغ شوى .
ابو هاشم گفت : گواهى مىدهم تو امامى و طاعت تو بر ثقلين فرض است .
فرمود : يا ابا هاشم ! خداى تعالى تو را بيامرزد .
نيز همچنين از اسماعيل بن محمد بن ابى على بن اسماعيل بن على بن عبد اللّه بن عبّاس مروى است كه روزى بر سر راهى نشسته بودم . ناگاه امام حسن عسكرى عليه السّلام بر من بگذشت . گفتم : يا سيّدى ! و اللّه چيزى ندارم .
فرمود : چرا به دروغ سوگند مىخورى ؛ حال آنكه دويست دينار در خانه دفن كردهاى ، اين را براى آن مىگويم كه ديگر سوگند دروغ نخورى . سپس به غلام امر فرمود صد دينار به من بدهد و فرمود : اى اسماعيل ! تو از آن دويست دينار كه دفن كردهاى ، محروم خواهى ماند هنگامى كه بسيار به آن محتاج باشى .
او گويد : چنان شد كه حضرت فرموده بود ، زيرا چون صد دينار امام را نفقه كردم ، چيزى نماند ، گويا به واسطهء سوگند دروغ در روزى بر من بسته شد و بسى احتياج پيدا كردم . خواستم آن دويست دينار را از زمين بيرون آورم و نفقه كنم . ندانستم در كجا نهادهام ، بسيار جستجو كردم ، نيافتم و به يادم نيامد . تا معلوم شد يكى از پسران من مىدانسته ، آن را برداشته ، گريخته بود و چنانچه آن جناب فرمود دينارى از آن به من نرسيد .
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 7 ، صص 622 - 621 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، صص 442 - 441 ؛ بحار الانوار ، ج 50 ، صص 271 - 270 .