تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
ديانت و مال دارى و ثقه بودن او ، وثوق داشتم . چند روزى از آن نگذشت كه جماعت اعراب مرا اسير كردند و اراضى را گذاشته ، همه را غارت نمودند . به قدر هزار دينار از غلّات و چهارپايان و اسباب من برده شد و خودم مدّتى در اسيرى ايشان ماندم تا آن‌كه خود را به صد دينار و هزار و پانصد درهم از آن‌ها خريدم و از جهت اجرت پيك‌ها كه به اطراف فرستادم ، پانصد درهم علاوه بر اين‌ها متضرّر گرديدم ، از آن‌جا خلاص شدم و درآمدم . به فروختن آن محتاج گرديدم و فروختم . نيز در كتاب كمال الدين از ابن وليد ، او از سعد بن علان ، او از محمد بن جبرييل ، او از ابراهيم و محمد پسران فرج ، ايشان از محمد بن ابراهيم بن مهزيار روايت كرده كه او گفته : به عزم زيارت ، به قريهء عسكر آمدم و ناحيهء مقدّسه را قصد نمودم . در اين اثنا زنى به من دچار گرديد و گفت : آيا تو محمد بن ابراهيمى ؟ گفتم : آرى ! گفت : برگرد ! زيرا در اين وقت به زيارت نخواهى رسيد ، در اين وقت شب به اين‌جا برگرد ، در خانه هم براى تو باز مىشود . بعد از آن داخل خانه شو و خانه‌اى كه در آن چراغ هست ، قصد كن . به گفتهء او عمل نمودم و به در خانه آمدم . ناگاه ديدم در باز است . داخل صحن خانه شدم و به خانه‌اى كه او گفته بود ، داخل گرديدم . شنيدم كسى با صداى بلند ما بين دو قبر گريه مىكرد ، ناگاه صدايى برآمد : يا محمد ! از خدا بپرهيز ، از همهء كارهاى بد توبه و بازگشت بكن ! به درستى كه امر بزرگى را به گردن گرفته‌اى . نيز در همان كتاب ، از پدرش ، از سعد ، او از على بن محمد شمشاطى فرستادهء جعفر بن ابراهيم يمانى روايت نموده او گفته : در بغداد اقامت داشتم . بعد از چندى مهيّا شدم كه با قافلهء اهل يمن بيرون روم . آن‌گاه رقعه‌اى نوشته و در خصوص رفتن با آن قافله اذن طلبيدم . جواب آمد : با ايشان نرو كه تو را در همراهى ايشان خير نيست و در كوفه اقامت بكن ! آن قافله بيرون رفت ، ناگاه طايفهء بنى حنظله بر سر ايشان ريخته ، آن‌ها را