كند ، هرگز مكروهى او را نه در دنيا و نه در عقبى نرسد .
نيز از مستنصر بن متوكّل مروى است كه گفت : پدرم در باغى كه داشت ، مورد كاشته بود . چون آن برآمد ، بلند شد و شاخهها برآورد ، در آن موضع ، فرشى انداختند ، پدرم نشست و من پيش وى ايستاده بودم . به من گفت : پيش آن رافضى - يعنى امام على النقى عليه السّلام - برو و بپرس سبب چيست كه بعضى شاخههاى اين مورد زرد شده ، چون او مىگويد من غيب مىدانم لكن اگر مىخواهى او را امتحان كن .
روز ديگر مستنصر خدمت آن حضرت آمد و حال را عرض كرد . فرمود : برو نزد آن بتّهاى از مورد كه زرد شده ، زير آن كلّهء پوسيدهء آدمى خواهى يافت ، آن مورد از بخار آن كلّه زرد شده ، رفتم و آن را كندم . كلّهء پوسيدهاى يافتم ، چنانچه حضرت فرموده بود . بعد از آن ، پدرم گفت : اين سخن را به كسى مگوى !
ايضا از ابى هاشم مروى است گفت : در آن وقت كه بغا براى طلب اعراب به مدينه آمده بود ، امام به من فرمود : بيا بيرون برويم و اين ترك را ببينيم . چون بيرون رفتيم ، تركى بر ما گذشت . حضرت به زبان تركى با وى سخن گفت . آن ترك فرود آمد و بر سمّ اسب آن حضرت بوسه داد .
ابو هاشم گويد : من بازايستادم و از ترك پرسيدم اين مرد چه گفت ؟
گفت : پيغمبر است ؟
گفتم : نه ، لكن از فرزندان پيغمبر آخر الزمان و از دوستان خالق منّان و وارث علوم پيغمبران است .
ترك گفت : من چيز عجيبى از او شنيدم كه تعجّب كردم و امر عجيب آن است : در كودكى مرا نامى كرده بودند كه در ديار تركستان كسى بر آن اطّلاعى نداشت ، مگر به اندكى كه در كودكى مرا به آن نام مىخواندند و تا اين زمان كسى نمىدانست ، او مرا به اين نام مىخواند ، پس معلوم شد او از خواصّ است .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 445
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٤٥