عليه - شدم به عادتى كه داشتم .
پس وارد شد بر من از فضل خداوندى و اقبال مقدّس حضرتش و مكاشفات به حدّى كه نزديك بود بر زمين بيفتم و اعضا و قدمهايم به لرزه درآمد و ارتعاش هولناكى مرا دست داد ، حسب عوايد فضل الهى بر من و عنايت جنابش به من و آنچه نماياند آن را به من از احسان خود براى من و مشرف شدم بر هلاكت و مفارقت از خانهء رنج و مشقّت .
تا آنكه حاضر شد در اين حال محمّد بن كنيله جمال . پس سلام كرد به من و من قدرت نداشتم بر نظر كردن به سوى او و غير او و نشناختم او را ، بلكه بعد از آن سؤال كردم از حال او . پس او را به من شناساندند و تجديد شد در اين زيارت براى من مكاشفات جليله و بشارات جميله .
خبر داد مرا برادر صالح من ، محمّد بن محمّد بن محمّد آوى - ضاعف اللّه سعادته - به چند بشارت كه ديده بود آنها را ؛ از آن جمله آنكه ديد : گويا شخصى در خواب براى او خوابى نقل مىكند و مىگويد به او كه من ديدم گويا فلانى - يعنى من و گويا من در آن حال كه اين خواب را براى او نقل مىكرد ، حاضر بودم - سوار است و تو - يعنى برادر صالح آوى - و دو سوار ديگر صعود كرديد همگى به سوى آسمان .
گفت : من گفتم به او كه تو مىدانى يكى از آن دو سوارها كى بود ؟
پس صاحب خواب در حال خواب گفت : نمىدانم !
پس تو گفتى - يعنى من - « آن مولاى من مهدى عليه السّلام است . »
از نجف اشرف متوجّه شديم به جهت زيارت اول رجب به سمت حلّه . پس رسيديم به آنجا شب جمعه هفدهم جمادى الآخر به حسب استخاره و در روز جمعهء مذكور ، حسن بن البقلى ، مذكور داشت كه شخصى صالح كه او را عبد المحسن مىگويند از اهل سواد - يعنى قراى عراق - به حلّه آمده و ذكر مىكند كه مولاى ما مهدى - صلوات اللّه عليه - ملاقات كرده او را در ظاهر و بيدارى و او را فرستاده به نزد من به جهت پيغامى .
پس ، قاصدى نزد او فرستادم و او محفوظ بن قرا بود . پس حاضر شد شب شنبه ، بيست و يكم جمادى الآخره مذكوره . پس خلوت كردم با شيخ عبد المحسن .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 517
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥١٧