تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
پس گفت : « برو به نزد ابن طاوس و چنين و چنان به او بگو » و ذكر كرد براى من آنچه آن حضرت فرموده بود . آن‌گاه گفت كه آن جناب فرمود : « پس وقت نزديك شده ، پس وقت نزديك شده » عبد المحسن گفت : پس ، در دلم افتاد و بر نفسم معلوم شد كه او مولاى ما ، صاحب الزمان عليه السّلام است . پس به رو در افتادم و بيهوش شدم و به حالت بيهوشى بودم تا آن‌كه صبح طالع شد . گفتم : تو از كجا دانستى كه اراده كرد آن جناب از ابن طاوس ، مرا ؟ گفت : من نمىشناسم در بنى طاوس مگر تو را و در قلبم ندانستم مگر آن‌كه قصد كرده بود از اين رسالت به سوى تو را . گفتم : چه فهميدى از كلام آن جناب كه : « وقت نزديك شده ، وقت نزديك شده » آيا قصد كرد كه وفات من نزديك شده يا نزديك شده ظهور آن جناب - صلوات اللّه عليه - ؟ گفت : بلكه نزديك شد ، ظهور آن جناب عليه السّلام . گفت : پس ، من در آن روز متوجّه شدم به سمت كربلا ، مشهد ابى عبد اللّه عليه السّلام و عزم كردم كه ملازم خانهء خود شوم و عبادت كنم خداى تعالى را و پشيمان شدم كه چگونه سؤال نكردم چيزهايى را كه مىخواستم سؤال كنم از آنها . گفتم به او : آيا كسى را از اين حكايت آگاه كردى ؟ گفت : آرى ! بعض كسانى را كه خبر داشتند از بيرون رفتن من به سمت منزل معيديّه و گمان كردند كه من راه را گم كردم و هلاك شدم ، به جهت تأخير افتادن برگشتن من به سوى ايشان و اشتغال من به غشى كه مرا روى داد و چون در طول آن روز پنج‌شنبه مىديدم اثر آن غشى را كه عارض من شده بود از خوف ملاقات آن جناب . پس ، او را وصيّت كردم كه اين حكايت را نقل نكند هرگز براى احدى و بر او عرض كردم بعضى از چيزها را . گفت : من بىنيازم از خلق و مرا مال فراوانى است . پس من و او برخاستيم و من براى او جامهء خوابى فرستادم و شب را در نزد ما به سر برد