تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 837

مساهمون:

ص٨٣٧
آن‌گاه داخل حمام شد و نشستم تا بيرون آمد و جامه‌اش را پوشيد . ديدم موى زير لبش را كه سفيد شده . به او گفتم : در آنجا رنگى بود ؟ گفت : نه ، و لكن چون گرسنه شوم سفيد مىشود و چون سير مىشوم ، سياه مىشود . گفتم : برخيز و داخل خانه شو كه طعام بخورى ! پس داخل شد . آن‌گاه از ابو محمّد علوى مذكور نقل كرده به نحو مذكور ، جز در اصل قصّه كه گفت : ابو محمّد گفت كه از شيخ در خانهء عمّم طاهر بن يحيى شنيدم كه براى مردم حديث مىكرد و مىگفت : بيرون آمدم از بلدم ، من و پدرم و عمويم . بيرون آمديم به قصد ورود بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ما پياده بوديم در قافله . پس وامانديم و تشنگى بر ما سخت شد و آب نداشتيم . ضعف پدر و عمويم زياد شد . پس ايشان را در جنب درختى نشاندم و رفتم كه براى ايشان آبى بيابم . چشمهء آب نيكويى ديدم كه در آن آب صافى بود در غايت سردى و پاكيزگى . پس آشاميدم تا آن‌كه سير شدم . آن‌گاه برخاستم به نزد پدر و عمّم آمدم كه ايشان را نزد آن چشمه برم . ديدم يكى از آنها مرده . او را به حال خود گذاشتم ، ديگرى را برداشتم و در طلب چشمه برآمدم . هر چه كوشش كردم كه آن را ببينم ، نديدم و موضعش را نشناختم . پس تشنگى او زياد شد و مرد . پس سعى كردم در امر او تا آن‌كه او را دفن كردم و به نزد ديگرى آمدم و او را نيز دفن كردم و تنها آمدم تا به راه رسيدم و به مردم ملحق شدم . داخل شدم در مدينه در روزى كه وفات كرده بود رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مردم از دفن آن حضرت مراجعت كرده بودند . پس آن عظيم‌ترين حسرتى بود كه در دلم ماند و امير المؤمنين عليه السّلام مرا ديد . پس خبر خود را براى آن جناب نقل كردم . مرا با خود گرفت تا آخر آنچه گذشت به روايت صدوق .