تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤
پس به نزد عمّم برد و گفت : بنوش ! او نيز رد كرد ، چنان كه پدرم رد كرد . پس به من داد و گفت : بنوش ! پس گرفتم و آشاميدم . پس به من گفت : هنيئا لك ! به درستى كه تو ملاقات خواهى كرد على بن ابى طالب عليه السّلام را . پس خبر كن او را ، اى پسر به خبر ما و به او بگو كه خضر و الياس به تو سلام مىرساندند و تو عمر خواهى كرد تا اينكه ملاقات كنى مهدى و عيسى بن مريم عليهما السّلام را . چون ايشان را ملاقات كردى سلام ما را به ايشان برسان ! آن‌گاه گفتند : « اين دو چه نسبت دارند با تو ؟ » گفتم : پدر و عموى منند . گفتند : امّا عم تو ، پس به مكّه نمىرسد و امّا تو و پدرت ، مىرسيد و پدرت مىميرد و تو عمر خواهى كرد و به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نخواهيد رسيد . زيرا كه اجل آن جناب نزديك شده . آنگاه گذشتند . پس سوگند به خداوند كه ندانستيم به آسمان رفتند يا به زمين . پس نظر كرديم نه اثرى ديديم و نه چشمه و نه آبى . پس تعجب كرديم و به راه افتاديم تا اينكه برگشتيم به نجران . عمّم مريض شد و مرد و من و پدرم حج كرديم و به مدينه رسيديم و پدرم در آنجا ناخوش شد و مرد و به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام وصيت كرد . پس مرا با خود گرفت و با آن جناب بودم در ايّام أبو بكر و عمر و عثمان و خلافت آن جناب عليه السّلام تا آن‌كه ابن ملجم آن حضرت را شهيد كرد . و ذكر كرد كه عثمان در ايّام محاصره ، او را به نزد حضرت فرستاد كه در ينبع تشريف داشت با مكتوبى . و گفت : در جمل و صفين حاضر بودم و ميان دو صف ايستاده بودم در طرف راست آن حضرت كه تازيانه از دستش افتاد . پس خود را به زمين انداختم كه آن را بگيرم و به او دهم و لجام اسب آن حضرت آهن تيزى يا پيچيده به همىداشت . اسب سر خود را بلند كرد . پس شكست سر مرا ، اين شكستگى كه در صدغ من است . پس حضرت مرا طلبيد و آب دهن در آن انداخت و مشتى از خاك برداشت و بر او گذاشت . پس سوگند به خداوند ! كه نيافتم از آن المى و وجعى .