شبيه حوضى بزرگ يا وادى . پس جامهء خود را كندم و در آن غسل كردم و آشاميدم تا سير شدم .
گفتم : مىروم و پدرم را مىآورم ؛ چون در نزديكى است .
آمدم نزد او و گفتم : برخيز كه خداى تعالى به ما فرج عنايت فرموده و اين آبى است نزديك به ما . پس برخاست .
پس چيزى نديديم و آبى مشاهده نكرديم و او نشست و من با او نشستم و پيوسته مضطرب بود تا مرد و به زحمت او را دفن كردم و آمدم به نزد امير المؤمنين عليه السّلام و آن جناب را ملاقات كردم در حالى كه مشغول حركت بودند به طرف صفين و مركب آن جناب را حاضر كرده بودند و ركاب آن حضرت را گرفته بودند .
پس افتادم كه ركاب را ببوسم . پس روى مرا خراشيد و زخم كرد .
أبو بكر مفيد گفت : اثر آن زخم را در روى او ديدم كه واضح بود .
پس از حالم سؤال نمود . قصّهء خود و پدرم را نقل كردم و قصّهء چشمه را .
فرمود : « آن چشمهاى است كه نخورده از آن احدى ، مگر آنكه عمر طولانى كند . پس مژده باد تو را كه عمرت دراز مىشود ! و بعد از آشاميدن از آن ديگران را نبودى كه بيابى » و مرا عمره نام گذاشت .
أبو بكر مفيد گفت : پس حديث كرد مرا از مولاى ما امير المؤمنين عليه السّلام به احاديثى كه جمع كردم آنها را و غير من كسى آنها را جمع نكرد از او و با او بودند جماعتى از مشايخ بلد او كه طنجه است .
سؤال كردم از حال او . پس ذكر نمودند كه او از بلد ايشان است و مىدانند طول عمر او را و پدران و اجداد ايشان نيز به مثل اين خبر دادند اجتماع او را با امير المؤمنين عليه السّلام و او وفات كرد سنهء سيصد و هفده . « 1 »
محتمل است كه عبارت اخير جزو خبر نباشد ؛ زيرا كه علّامه كراجكى ، تلميذ شيخ
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 51 ، ص 260 - 261 .