فرمود : « روز گذشته بيرون آمدم از آنجا . و بيرون نيامدم مگر آنكه داخل شد در آنجا ، نجيب پاشا فتح كرده و با شمشير و قهر آنجا را گرفته و احمد پاشا بانانى را كه در آنجا سركشى مىكرد ، گرفت و به جاى او برادرش عبد اللّه پاشا را نشاند و احمد پاشاى مذكور از طاعت دولت عثمانيّه سرپيچيده بود و خود مدّعى سلطنت شده بود در سليمانيّه . »
والد مرحوم قدّس سرّه گفت : من متفكّر ماندم در خبر او و اينكه اين فتح و خبر او به حكّام حلّه نرسيده و در خاطرم نگذشت كه از او بپرسم كه چگونه گفت به حلّه رسيدم و ديروز از سليمانيّه بيرون آمدم و ميان حلّه و سليمانيّه زياده از ده روز راه است براى سوار تندرو .
آنگاه آن شخص امر فرمود بعضى از خدّام خانه را كه آب براى او بياورد . پس خادم ظرفى را گرفت كه آب از جب بردارد .
پس او را صدا كرد كه چنين مكن ! زيرا كه در ظرف حيوان مردهاى است .
پس نظر كرد در آن ديد چلپاسهاى « 1 » در آن مرده است .
پس ظرف ديگر گرفت و آب آورد نزد او . پس چون آب را آشاميد ، برخاست براى رفتن . پس من برخاستم به جهت برخاستن او . پس مرا وداع كرد و بيرون رفت .
چون از خانه بيرون رفت من به آن جماعت گفتم : چرا انكار نكرديد خبر او را در فتح سليمانيّه ؟
پس ايشان گفتند : تو چرا انكار نكردى ؟
پس حاجى على سابق الذكر خبر داد مرا به آنچه واقع شده بود در راه و جماعت اهل مجلس خبر دادند به آنچه واقع شده بود پيش از بيرون آمدن من ، از خواندنش در آن مسوّده و تعجّب كردن از فروعى كه در آن بود .
والد فرمود : پس من گفتم : جستجو كنيد او را و گمان ندارم كه او را بيابيد . و اللّه صاحب الامر - روحى فداه - بود .
پس آن جماعت در طلب آن جناب متفرّق شدند . پس نيافتند براى او ، نه عينى و نه
هامش
( 1 ) . چلپاسه : مارمولك .