پس مرا به غضب آورد ، از روى سخريّه و استهزا گفتم : آرى ، تو از طريطرهاى و اين لفظى است بىمعنى .
پس از سخن من تبسّم كرد و گفت : « بر تو حرجى نيست ؛ من از هركجا باشم . تو را چه محرّك شده كه به اينجا آمدى ؟ »
گفتم : به تو هم نفعى ندارد ، سؤال كردن از اين امور .
گفت : « چه ضرر دارد به تو كه مرا خبر دهى . »
پس از حسن اخلاق و شيرينى سخن او متعجّب شدم و قلبم به او مايل شد و چنان شد كه هر چه سخن مىگفت ، محبّتم به او زياد مىشد .
پس براى او از توتون سبيل ساختم و به او دادم . گفت : « تو آن را بكش من نمىكشم . »
پس براى او در فنجان قهوه ريختم و به او دادم . گرفت و اندكى از آن خورد .
آنگاه به من داد و گفت : « تو آن را بخور ! »
پس گرفتم و آن را خوردم و ملتفت نشدم كه تمام آن را نخورده و آنا فآنا محبتم به او زياد مىشد .
پس گفتم : اى برادر ! امشب خداوند تو را براى من فرستاده كه مونس من باشى . آيا نمىآيى با من كه برويم بنشينيم در مقبرهء جناب مسلم ؟
گفت : « مىآيم با تو . حال ، خبر خود را نقل كن . »
گفتم : اى برادر ! واقع را براى تو نقل مىكنم . من به غايت فقر و محتاجم از آن روز كه خود را شناختم و با اين حال چند سال است كه از سينهام خون مىآيد . علاجش را نمىدانم و عيال هم ندارم .
دلم مايل شده به زنى از اهل محلّهء خودم در نجف اشرف و چون در دستم چيزى نبود ، گرفتنش برايم ميسّر نيست و مرا اين ملائيّه ملاعين مغرور كردند و گفتند :
به جهت حوايج خود متوجّه شو به صاحب الزّمان و چهل شب چهارشنبه متوجّه شو ، در مسجد كوفه بيتوته كن كه خواهى آن جناب را ديد و حاجتت را خواهد برآورد .
و اين آخر شبهاى چهارشنبه است و چيزى نديدم و اين همه زحمت كشيدم در اين
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 756
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٧٥٦