داخل شدم در صحن سرداب . ديدم درهاى آن باز است . پس از درجهاى آن پايين رفتم ، آهسته به نحوى كه هيچ حسّى و حركتى ، ظاهر براى من نبود .
پس همهمه شنيدم از صفّهء سرداب كه گويا كسى با ديگرى سخن مىگويد و من كلمات را تميز نمىدادم تا آنكه سه يا چهار پلّه ماند و من در نهايت آهستگى مىرفتم كه ناگاه آواز سيّد از همان مكان بلند شد كه اى سيّد مرتضى چه مىكنى ؟ چرا از خانه بيرون آمدى ؟
پس باقى ماندم در جاى خود متحيّر و ساكن ، چون چوب خشك . پس عزم كردم بر رجوع پيش از جواب .
باز به خود گفتم : چگونه حالت پوشيده خواهد ماند بر كسى كه تو را شناخت ، از غير طريق حواس ؟
پس جوابى با معذرت و پشيمانى دادم و در خلال عذرخواهى از پلّهها پايين رفتم تا به آنجا كه صفّه را مشاهده مىنمودم . سيّد را ديدم كه تنها مواجه قبله ايستاده ، اثرى از كس ديگرى نيست . دانستم كه او سخن مىگفت با غايب از ابصار - صلوات اللّه عليه - « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 238 - 239 .