آن را بر در خانه خوابانيده بود ، سوار كرد و او رفت .
و سيّد با رنگ متغيّر شده برگشت و براتى به دست من داد و گفت : اين حوالهاى است بر مرد صرّافى كه در كوه صفاست . برو نزد او و بگير از او آنچه بر او حواله شده !
پس من آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد .
چون برات را گرفت و نظر نمود در آن ، بوسيد و گفت : برو و چند حمال بياور !
پس رفتم و چهار حمّال آوردم . پس به قدرى كه آن چهار نفر قوّت داشتند ، ريال فرانسه آورد و ايشان برداشتند و ريال فرانسه ، پنج قران عجمى است و چيزى زياده .
حمّالها آن ريالها را به منزل آوردند .
روزى رفتم نزد آن صرّاف كه از حال او مستفسر شوم و اينكه آن حواله از كى بود ؟
پس نه صرّافى ديدم و نه دكّانى ! پس از كسى كه در آنجا حاضر بود ، پرسيدم از حال صرّاف .
گفت : ما در اينجا هرگز صرّافى نديده بوديم و در آنجا فلان مىنشيند .
پس دانستم كه اين از اسرار ملك علّام بود .
خبر داد مرا به اين حكايت فقيه نبيه و عالم وجيه ، صاحب تصانيف رايقه و مناقب فايقه ، شيخ محمّد حسين كاظمى ، ساكن نجف اشرف از بعضى ثقات از شخصى مذكور . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 237 ، 238 .