حكايت هفتاد و هفتم [ حكايت بحر العلوم در سرداب مطهّر ]
خبر داد مرا سيّد سند و عالم معتمد ، محقّق بصير ، سيّد على ، سبط جناب بحر العلوم - اعلى اللّه مقامه - مصنّف برهان قاطع در شرح نافع در چند جلد از صفىّ متّقى و ثقهء زكّى ، سيّد مرتضى كه خواهرزادهء سيّد را داشت و مصاحبش بود در سفر و حضر و مواظب خدمات داخلى و خارجى او .
گفت : با آن جناب بودم در سفر زيارت سامرّه و براى او حجرهاى بود كه تنها در آنجا مىخوابيد و من حجرهاى داشتم متّصل به آن حجره و نهايت مواظبت داشتم در خدمات او در شب و روز و شبها مردم جمع مىشدند در نزد آن مرحوم ، تا آنكه پاسى از شب مىگذشت .
در شبى اتفاق افتاد كه حسب عادت خود نشست و مردم در نزد او جمع شدند . پس او را ديدم كه گويا كراهت دارد اجتماع را و دوست دارد خلوت شود و با هر كس سخنى مىگويد كه در آن اشارهاى است به تعجيل كردن او در رفتن از نزد او .
پس مردم متفرّق شدند و جز من ، كسى باقى نماند و مرا نيز امر فرمود كه بيرون روم .
پس به حجرهء خود رفتم و تفكّر مىكردم در حالت سيّد در اين شب و خواب از چشمم كناره كرد . زمانى صبر كردم . آنگاه بيرون آمدم مختفى كه از حال سيّد تفقّدى كنم .
ديدم در حجره بسته است . از شكاف در نگاه كردم ، ديدم چراغ به حال خود روشن و كسى در حجره نيست . داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم كه امشب نخوابيده .
با پاى برهنه ، خود را پنهان داشتم و در طلب سيّد برآمدم . داخل شدم در صحن شريف و ديدم درهاى قبّهء عسكريّين عليهما السّلام بسته است . در اطراف خارج حرم تفحّص كردم . اثرى از او نيافتم .