تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦

حكايت شصت و هفتم [ شهيد ثانى ]

شيخ فاضل جليل ، محمّد بن على بن حسن عودى تلميذ شهيد ثانى در رسالهء بغية المريد در كشف از احوال شهيد نقل كرده در ضمن وقايع سفر شهيد ، از دمشق تا مصر كه اتّفاق افتاد براى او در آن راه ، الطاف الهيّه و كرامات جليّه كه حكايت نموده بعضى از آنها را براى ما . يكى از آنها كرامتى است كه خبر داد ما را به آن شب چهارشنبه ، دهم ربيع الاول ، سنه نود و شش . كه او در منزل رمله رفت به مسجد آن‌كه معروف است به جامع ابيض از براى زيارت كردن انبيايى كه در غار آنجاست ، تنها . پس ديد كه در مقفّل است و در مسجد ، احدى نيست . پس دست خود را بر قفل گذاشت و كشيد . پس در بازشد . پايين رفت در غار و مشغول شد به نماز و دعا و روى داد از براى او ، اقبال به سوى خداوند ، به حدّى كه فراموش كرد از انتقال قافله و وقت سير ايشان . آن‌گاه مدّتى نشست و داخل شهر شد پس از آن و رفت به سوى مكان قافله . پس يافت آنها را كه رفته‌اند و احدى از ايشان نمانده . پس در امر خويش متحيّر ماند و متفكّر در ملحق شدن به ايشان با عجز او از پياده رفتن و اسباب او را با هودج بىقبّه كه داشته به همراه بردند . پس شروع كرد به رفتن در اثر ايشان تنها ، تا آن‌كه از پيادگى خسته شد و به آنها نرسيد و از دور نيز ايشان را نديد . پس در اين حال كه در اين تنگى و مشقّت افتاده بود ، ناگاه مردى را ديد كه رو به او كرده و ملحق شده به او و آن مرد بر استرى سوار بود . چون رسيد به او ، فرمود : سوار شو در عقب من ! و او را به رديف خود سوار كرد و چون برقى گذشت . اندكى نكشيد كه او را به قافله ملحق كرد و از استر او را به زير آورد و فرمود به او : برو