حكايت سى و نهم [ نقل ميرزا محمّد تقى الماسى ]
سيّد محمّد باقر مذكور ، در كتاب نور العيون ، روايت كرده از جناب ميرزا محمّد تقى الماسى كه در رسالهء بهجة الاولياء فرموده : خبر داد مرا ثقهء صالحى از اهل علم از سادات شولستان از مرد ثقهاى كه او گفت :
اتّفاق افتاد در اين سالها كه جماعتى از اهل بحرين عازم شدند بر ضيافت كردن جمعى از مؤمنين به نوبت . پس مهمانى كردند تا آنكه رسيد نوبت به يكى از ايشان كه در نزد او چيزى نبود . پس به جهت آن مغموم شد و حزن و اندوهش زياد شد . اتّفاق افتاد كه او شبى بيرون رفت به صحرا . پس ديد شخصى را كه به او رسيد و به او گفت : « برو نزد فلان تاجر و بگو : مىگويد محمّد بن الحسن بده به من دوازده اشرفى كه نذر كرده بودى آن را براى ما .
پس بگير آن اشرفىها را از او و خرج كن آن را در مهمانى خود . »
پس آن مرد رفت به نزد آن تاجر و آن رسالت را از جانب آن شخص به او رساند .
پس آن تاجر به او گفت : گفت اين را به تو محمّد ابن الحسن عليهما السّلام به نفس خود ؟
پس بحرينى گفت : آرى .
پس تاجر گفت : شناختى او را ؟ گفت : نه .
پس تاجر گفت : او صاحب الزمان عليه السّلام بود و اين اشرفىها را نذر كرده بودم براى آن جناب . پس آن بحرينى را اكرام كرد و آن مبلغ را به او داد و از او التماس دعا كرد و خواهش نمود از او كه چون آن جناب نذر مرا قبول كرده ، نصفى از آن اشرفىها را به من دهى و من عوض آن را به تو دهم . پس بحرينى آمد و آن مبلغ را خرج كرد در آن مصرف و آن شخص ثقه به من گفت كه : من اين حكايت را شنيدم از بحرينى به دو واسطه . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 261 .