سرعت تمام از دم مار بالا رفته و وقتى كه سر آن مار به پايين آن موضع صاف رسيد و دمش بر بالاى آن موضع بود ، به مغز سر آن مار رسيد و نيشى به قدر انگشتى از دهان برآورد و بر سر آن مار فرو كرد . و باز برآورده و ثانيا فرو كرد و از راهى كه آمده بود برگشت و رفت .
آن مار ديگر از جاى خود حركت نكرد و در همان موضع به همان كيفيّت مرد .
چون هوا به غايت گرمى و حرارت بود به فاصلهء اندك زمانى عفونت عظيمى به هم رسيد كه نزديك بود هلاك شوم . پس زرداب و كثافت بسيارى از آن به سوى دريا جارى گرديد تا آنكه اجزاى آن از هم پاشيد و به غير از استخوان ، چيزى باقى نماند .
چون نزديك رفتم ديدم كه استخوانهاى او از قبيل نردبانى بر زمين محكم گرديد ، مىتوان از آن بالا رفت . با خود فكرى كردم كه اگر در اينجا بمانم از گرسنگى بميرم . پس توكّل بر جناب اقدس الهى نموده و پا بر استخوانها نهاده و از كوه بالا رفتم . از آنجا رو به قبلهء كوه آوردم و در برابرم باغى در نهايت سبزى و خرّمى و طراوت و نضارت و معمورى ديدم و رفتم تا داخل باغ گرديدم كه اشجار ميوهء بسيارى در آنجا روييده و عمارت بسيار عالى مشتمل بر بيوتات و غرفههاى بسيار در وسط آن بنا شده . پس من قدرى از آن ميوهها خوردم و در بعضى از آن غرفهها پنهان گشته و تفرّج آن باغ را مىكردم .
بعد از زمانى ، ديدم كه چند سوار از دامن صحرا پيدا شدند و داخل باغ گرديدند و يكى مقدّم بر ديگران و در نهايت مهابت و جلال مىرفت . پس پياده شدند و اسبهاى خود را سر دادند و بزرگ ايشان در صدر مجلس قرار گرفت و ديگران نيز در خدمتش در كمال ادب نشستند و بعد از زمانى ، سفره كشيده ، چاشت حاضر كردند . پس آن بزرگ به ايشان فرمود كه : « ميهمانى در فلان غرفه داريم و او را براى چاشت طلب بايد نمود . »
پس به طلب من آمدند ، من ترسيدم و گفتم : مرا معاف داريد .
چون عرض كردند ، فرمود : « چاشت او را همان جا ببريد تا تناول نمايد . »
چون از چاشت خوردن فارغ شديم ، مرا طلبيد و گزارش احوال مرا پرسيد و چون قصّهء مرا شنيد فرمود : « مىخواهى به اهل خود برگردى ؟ »
گفتم : بلى .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 633
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٦٣٣