پس يكى از آن جماعت را فرمود : اين مرد را به اهل خودش برسان !
پس با آن شخص بيرون آمديم .
چون اندك راهى رفتيم .
گفت : نظر كن ، اين است حصار بغداد .
و چون نظر كردم ، حصار بغداد را ديدم و آن مرد را ديگر نديدم . در آن وقت ملتفت گرديدم و دانستم كه به خدمت مولاى خود رسيدهام . از بىطالعى خود از شرفى چنين ، محروم گرديدم و با كمال حسرت و ندامت داخل شهر و خانهء خود شدم . « 1 »
مؤلّف گويد : شرح احوال ميرزا محمّد تقى الماسى مذكور را در رساله فيض القدسى در احوال مجلسى رحمه اللّه بيان كرديم و فاضل مذكور در چند ورق ، قبل از نقل اين حكايت ، گفته :
او فاضل عالم با ورع ديندارى بوده كه در آن روز در فتاوى و زهد از دنيا و كثرت عبادت و بكا ، گوى سبقت از همگنان مىربوده . در فقه و حديث ، مرجع طلبهء اهل زمان خود بوده و به التماس بسيارى از فضلا و اعيان در روزهاى جمعه به احتياط قدم رنجه مىفرموده و اين حقير بسيارى از احاديث و رجال در نزد آن حميده خصال خوانده و گذرانيده و قدرى از فروع فقه و غيره را نيز خوانده ، مستفيد گرديده بودم .
و الحق بيش از پدر مهربان ، اظهار توجّه به اين ضعيف مىفرمود و اول اجازات من در فقه و احاديث و ادعيه ، صادره از آن بزرگوار بوده ، در سنهء هزار و صد و پنجاه و نه به جوار رحمت جناب اقدس الهى و اصل گرديد ؛ انتهى .
او را الماسى به جهت آن مىگويند كه پدرش ميرزا كاظم متموّل و با ثروت بود . الماسى هديه كرد به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و در جاى دو انگشت نصب كرد كه قيمت آن پنج هزار تومان بود و از اين جهت معروف شد به الماسى .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 53 ، ص 259 - 260 .