گفت : صاحب الامر است ، فرزند حسن عليه السّلام .
نزديك آن جناب رفتم و دستهاى مباركش را بوسيدم و گفتم به آن جناب : يا بن رسول اللّه ! چه مىگويى در شريف عمر بن حمزه ، آيا او بر حقّ است ؟
فرمود : « نه ! و بسا هست كه هدايت بيابد ، جز آنكه آن نخواهد مرد تا اينكه مرا ببيند . »
پس اين خبر را ما از آن شيخ ، تازه و طرفه شمرديم . زمانى طولانى گذشت و شريف عمر ، وفات كرد و منتشر نشد كه او ، آن جناب را ملاقات كرد . پس چون با شيخ زاهد مجتمع شديم ، من به خاطر آوردم او را حكايتى كه ذكر كرده بود آن را و گفتم به او مثل كسى كه بر او ردّ كند : آيا تو نبودى كه ذكر كردى كه اين شريف عمر نمىميرد تا اينكه ببيند صاحب الامر عليه السّلام را كه اشاره نموده بودى به او ؟
پس گفت به من كه : از كجا عالم شدى كه او آن جناب را نديده ؟
آنگاه بعد از آن ، مجتمع شديم با شريف ابو المناقب ، فرزند شريف عمر بن حمزه و در ميان آورديم صحبت والد او را . پس گفت : ما شبى در نزد والد خود بوديم و او در مرضى بود كه در آن مرض مرد . قوّتش ساقط و صدايش پست شده بود و درها بسته بود بر روى ما .
ناگاه شخصى را ديدم كه داخل شد بر ما كه ترسيديم از او .
و عجيب دانستيم دخول او را و غفلت كرديم كه از او سؤال كنيم . پس نشست در جنب والد من و براى او آهسته سخن مىگفت و پدرم مىگريست . آنگاه برخاست چون از انظار ما غايب شد ، پدرم خود را به مشقّت انداخت و گفت : مرا بنشانيد .
پس او را نشانيديم ، چشمهاى خود را باز كرد و گفت : كجاست آن شخص كه در نزد من بود ؟
پس گفتيم : بيرون رفت ، از همان جا كه آمد .
گفت : او را طلب كنيد .
پس در اثر او رفتيم ، پس درها را ديديم بسته و اثرى از او نيافتيم . پس برگشتيم به سوى او ، پس او را خبر داديم از حال آن شخص و اينكه او را نيافتيم و ما سؤال كرديم از پدر ، از
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 591
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥٩١