ديدم در نهايت تاريكى و به شدّت باران بر ما مىبارد . پس مشغول شدم به فرياد كردن كه :
« يا سيّدنا ! يا مولانا ! بفرماييد كه در بازشد . » و برگشتم به پشت سر خود و فرياد مىكردم .
اثرى اصلا از آن جناب نديدم و در آن زمان اندك سرما و باران و هوا مرا اذيّت كرد .
پس داخل مسجد شدم و از حالت غفلت بيدار شدم . چنان چه گويا در خواب بودم و مشغول شدم به ملامت كردن نفس بر غفلتش از آن آيات ظاهره كه ديده بودم و متذكّر شدم آن كرامات را از روشنايى عظيم در مقام شريف با آنكه چراغى در آنجا نديدم و اگر بيست چراغ هم در آنجا بود وفا نمىكرد به آن ضياء و روشنايى و ناميدن آن سيّد جليل ، مرا به اسمم با آنكه او را نمىشناختم و نديده بودم و به خاطر آوردم كه چون در مقام ، نظر به فضاى مسجد مىكردم ، تاريكى زيادى مىديدم و صداى رعد و باران مىشنيدم و چون بيرون آمدم از مقام به مصاحبت آن جناب - سلام اللّه عليه - راه مىرفتيم در روشنايى به نحوى كه زير پاى خود را مىديديم و زمين خشك بود و هوا ملايم طبع تا رسيديم به در مسجد و از آن وقت كه مفارقت فرمود تاريكى هوا و سردى و باران ديدم و غير اينها از آن چه سبب شد كه قطع كردم بر اينكه آن جناب همان است كه من اين عمل استجاره را براى مشاهدهء جمالش مىكردم و گرما و سرما را در راه جنابش متحمل مىشدم و :
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ .
« 1 » « 2 »
هامش
( 1 ) . سورهء جمعه ، آيهء 4 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 53 ، ص 309 - 312 .