تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
مكان شريف بعضى از زوّار هستند كه من مطّلع نشدم بر ايشان هنگامى كه داخل مسجد شدم . پس عمل استجاره را با اطمينان خاطر تمام كردم . آن‌گاه متوجّه مقام شريف شدم و داخل شدم در آنجا ؛ پس روشنايى عظيمى در آنجا ديدم و چشمم به چراغى و شمعى نيفتاد و لكن غافل بودم در تفكّر در اين مطلب و ديدم در آنجا سيّد جليل مهيبى به هيأت اهل علم ، ايستاده ، نماز مىكند . پس دلم مايل شد به سوى او و گمان كردم كه او يكى از زوّار غرباست . زيرا كه چون در او تأمّل كردم فى الجمله دانستم كه او از سكنهء نجف اشرف نيست . پس شروع كردم در خواندن زيارت امام عصر عليه السّلام كه از وظايف مقرّرهء آن مقام است و نماز زيارت را كردم . چون فارغ شدم اراده كردم كه از او خواهش كنم كه برويم به مسجد كوفه . پس بزرگى و هيبت او مرا مانع شد و من نظر مىكنم به خارج مقام ، پس مىبينم شدّت ظلمت را و مىشنوم صداى رعد و باران را . پس به روى مبارك خود ، ملتفت من شد و به مهربانى و تبسّم فرمود به من : « مىخواهى كه برويم به مسجد كوفه ؟ » گفتم : آرى ، اى سيّد من ! عادت ما اهل نجف چنين است كه چون مشرّف شديم به عمل اين مسجد ، مىرويم به مسجد كوفه . پس با آن جناب بيرون رفتيم و من به وجودش مسرور و به حسن صحبتش خرسند بودم . پس راه مىرفتيم در روشنايى و هواى نيك و زمين خشك كه چيزى به پا نمىچسبيد و من غافل بودم از حال باران و تاريكى كه مىديدم آن را تا رسيديم به در مسجد . آن جناب - روحى فداه - با من بود و من در غايت سرور و امنيّت بودم به جهت مصاحبت آن جناب . نه تاريكى داشتم و نه باران . پس در بيرون مسجد را زدم و آن بسته بود . پس خادم گفت : كيست در را مىكوبد ؟ پس گفتم : در را باز كن . گفت : از كجا آمدى در اين تاريك و شدّت باران ؟ ! گفتم : از مسجد سهله . چون خادم در را باز كرد ، ملتفت شدم به سوى آن سيّد جليل . پس او را نديدم و دنيا را
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 588 | ميرزا حسين النوري الطبرسي / صادق برزگر بفرويى