تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥
رفتم به نجف اشرف ، بيست تومان از آن را دادم به جناب علم الهدى و التقى شيخ مرتضى - اعلى اللّه مقامه - و بيست تومان به جناب شيخ محمّد حسين مجتهد كاظمينى و بيست تومان به جناب شيخ محمّد حسن شروقى و باقى ماند در ذمّهء ، من بيست تومان كه قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شيخ محمّد حسن كاظمينى آل يس - ايّده اللّه - . چون مراجعت كردم به بغداد ، خوش داشتم كه تعجيل كنم در اداى آنچه باقى بود در ذمّهء من . پس در روز پنج‌شنبه بود كه مشرّف شدم به زيارت امامين همامين كاظمين عليهما السّلام و پس از آن رفتم خدمت جناب شيخ سلمه اللّه و قدرى از آن بيست تومان را دادم و باقى را وعده كردم كه بعد از فروش بعضى از اجناس به تدريج بر من حواله كنند كه به اهلش برسانم و عزم كردم بر مراجعت به بغداد در عصر آن روز . جناب شيخ خواهش كرد بمانم . متعذر شدم كه بايد مزد عملهء كارخانهء شعربافى كه دارم بدهم . چون رسم چنين بود كه مزد هفته را در عصر پنج‌شنبه مىدادم . پس برگشتم . چون ثلث از راه را تقريبا طى كردم ، سيّد جليلى را ديدم كه از طرف بغداد رو به من مىآيد . چون نزديك شد ، سلام كرد و دست‌هاى خود را گشود براى مصافحه و معانقه و فرمود : « اهلا و سهلا » و مرا در بغل گرفت و معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم و بر سر ، عمّامهء سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود . ايستاد و فرمود : « حاجى على ! خير است ، به كجا مىروى ؟ » گفتم : كاظمين عليهما السّلام را زيارت كردم و برمىگردم به بغداد . فرمود : « امشب شب جمعه است ، برگرد ! » گفتم : يا سيّدى ! متمكّن نيستم . فرمود : « هستى ! برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از مواليان جدّ من امير المؤمنين عليه السّلام و از مواليان مايى و شيخ شهادت دهد ؛ زيرا كه خداى تعالى امر فرموده كه دو شاهد بگيريد . » و اين اشاره بود به مطلبى كه در خاطر داشتم كه از جانب شيخ خواهش كنم نوشته به من دهد كه من از مواليان اهل بيتم عليهم السّلام و آن را در كفن خود بگذارم . پس گفتم : تو چه مىدانى و چگونه شهادت مىدهى ؟