تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
بخوان اين دعا را در حالتى كه زانوى خود را بر زمين چسبانده باشى . » پس دعا را براى من ذكر نمود . علوى مىگويد : ديدم آن جناب را كه در مثل آن وقت ، نزد من آمد و من در ميان خواب و بيدارى بودم و پنج شب پىدرپى چنين نزد من آمد و آن كلام و دعا را بر من مكرّر مىنمود تا آن‌كه آن را حفظ نمودم و منقطع شد آمدنش در شب جمعه . پس غسل كردم و جامهء خود را تغيير دادم و خود را خوشبو نمودم و نماز شب به جاى آوردم و سجدهء شكر كردم و به زانو درافتادم و خداى عزّ و جلّ را خواندم به اين دعا . پس حضرت ، شب شنبه نزد من آمد و فرمود به من : « دعاى تو مستجاب شد ، اى محمّد ! و دشمن تو كشته شد بعد از فراغ تو از دعا در نزد آن‌كه سعايت تو را در نزدش كردند . » پس چون صبح شد ، وداع كردم سيّد خود را و بيرون رفتم و متوجّه مصر شدم . چون به اردن رسيدم در سيرم به سوى مصر ، ديدم مردى از همسايگان خود را در مصر و او مردى بود مؤمن . پس او مرا خبر داد كه خصم مرا ، احمد بن طولون گرفت . پس امر به حبس او نمود . پس صبح كرد در حالتى كه سرش از قفا بريده شده بود و گفت اين در شب جمعه بود . پس امر نمود كه او را در نيل انداختند . به نحوى كه خبر دادند مرا اهل و برادران شيعهء من ، اينكه كشته شدن او بعد از فراغ من بود از دعا . چنان چه مولايم به من خبر داد . سيّد ( ره ) ، اين قصّه را به سند ديگر از ابو الحسن على بن حماد مصرى با اختلافى فى الجمله نقل نمود و آخر آن چنين است كه : چون رسيدم به بعضى از منازل ، ناگاه قاصدى از اولاد خود را ديدم كه با او خطوطى به اين مضمون بود : آن مردى كه تو فرار كردى از او ، جمع نمود قومى را و براى ايشان ، سفره مهيّا نمود ، پس خوردند و آشاميدند و متفرّق شدند و خوابيد او و غلامانش در همان مكان . پس صبح كردند مردم و نشنيدند براى او حسّى . پس لحاف را از روى او برداشتند كه ديدند مذبوح شده از قفا و خونش جارى است ! الخ . آن‌گاه سيّد دعا را نقل نمود و پس از آن از على بن حماد نقل كرد كه گفت : من اين دعا را از ابو الحسن على علوى عريضى گرفتم و شرط كرد بر من كه ندهم آن را به مخالفى و ندهم