و به روايت اول : چون حضرت آواز كرد : « فرزندم را به نزد من بيار ! » حكيمه خاتون گفت : آن جناب را برداشتم و آوردم نزد آن حضرت ، چون در پيش روى آن حضرت او را نگاه داشتم و در دست من بود ، بر پدر بزرگوارش سلام كرد .
حضرت ، آن جناب را از دست من گرفت و در آن حال ، مرغانى بال خود را بر سر آن جناب گسترانيدند . حضرت ، يكى از آن مرغان را آواز داد و فرمود : « او را بردار و محافظت كن و برگردان به سوى ما ، در هر چهل روز ! »
آن مرغ ، آن جناب را برداشت و به سوى آسمان پرواز كرد و مرغان ديگر ، در عقب او پرواز كردند . پس شنيدم كه امام حسن عليه السّلام مىفرمايد : « سپردم تو را به آن كس كه سپرد به او مادر موسى عليه السّلام . »
پس نرجس خاتون بگريست . حضرت فرمود : « ساكت باش ! شير خوردن براى او نباشد ، مگر از پستان تو و زود است كه برگردد به سوى تو ، چنان چه برگشت موسى عليه السّلام به سوى مادر خود و اين است قول خداوند كه فرموده : « پس برگردانديم موسى را نزد مادرش تا ديدهء مادرش به او روشن شود و اندوهگين نشود . » « 1 »
حكيمه خاتون گفت ، گفتم : اين مرغ چه بود ؟
فرمود : « روح القدس است كه موكّل است بر ائمّه عليهم السّلام كه ايشان را موفّق مىگرداند و تسديد مىكند و نگاه مىدارد ايشان را از خطا و لغزش و ايشان را علم مىآموزد . »
به روايت مناقب قديمه : آنگاه ، آن حضرت طلبيدند بعضى از كنيزان خود را كه مىدانست كه ايشان پنهان مىكنند خبر آن مولود را ؛ پس نظر كردند به آن مولود كريم .
حضرت فرمود : « بر او سلام كنيد . »
پس آن جناب را بوسيدند و گفتند : سپرديم تو را به خداوند و برگشتند .
آنگاه فرمود : « اى عمّه ! نرجس را طلب نما ! »
او را طلبيدم . فرمود : « تو را نطلبيدم ، مگر براى آن كه او را وداع كنى . »
پس او را وداع كرد و برگشت و آن جناب را با پدرش گذاشتيم و مراجعت نموديم .
هامش
( 1 ) . « فرددناه الى امّه كى تقرّ عينها و لا تحزن . . . » سورهء قصص ، آيهء 13 .