چون روز ديگر شد ، به نزد او رفتم ، سلام كردم و نزد او احدى را نديدم . مبهوت ماندم .
فرمود : « اى عمّه ! او در ودايع خداوندى است تا آن زمانى كه اذن دهد خداوند در خروج . »
به روايت شيخ طوسى « 1 » ، حكيمه خاتون گفت : چون روز سوم شد ، شوقم به ديدن ولىّ اللّه شديد شد ، پس رفتم به نزد ايشان به رسم عيادت و اول رفتم به حجرهاى كه نرجس خاتون در آن بود . ديدم او را كه نشسته ، نشستن زن زاييده و در بر او بار جامهء زرد و سر خود را با دستمال بسته بود ؛ سلام كردم بر او و ملتفت شدم به جانبى از آن حجره ، ديدم گهوارهاى است كه بر آن جامهء سبز بود ، پس ميل نمودم به سوى آن گهواره و جامهها را از آن برداشتم . ديدم ولى اللّه را كه بر پشت خوابيده ، نه كمرش بسته و نه دستهاى مباركش .
چشمهاى خود را باز كرد و خنديد و با من با انگشتان خود راز گفت . آن جناب را برداشتم و به نزديك دهن خود آوردم كه او را ببوسم ، بوى خوشى از آن جناب به مشامم رسيد كه خوشبوتر از آن ، هرگز استشمام نكرده بودم .
در اين حال ، حضرت امام حسن عليه السّلام آواز داد : « اى عمّه ! جوان مرا بياور ! »
بردم و از من گرفت و فرمود : « اى پسر ! سخن بگو ! » و به همان نسق كه سابقا مذكور شد ، تكلّم فرمود .
حكيمه خاتون گفت : پس از آن حضرت گرفتم و او مىفرمود : « اى پسر من ! سپردم تو را به آن كه مادر موسى عليه السّلام به او سپرده ؛ بوده باش در حفظ خداوند ، ستر او و رعايت او و پناه او . »
فرمود : « برگردان او را به مادرش ، اى عمّه ! و كتمان كن خبر اين مولود را و خبر نده به او ، احدى را ؛ تا تقدير خداوند به غايت خود رسد . »
پس آن جناب را به مادرش دادم و ايشان را وداع كردم .
به روايت موسى « 2 » : حضرت فرمود : « اى عمّه ! چون روز هفتم شود ، پس بيا نزد ما ! » حكيمه خاتون گفت : چون روز هفتم آمدم ، سلام كردم و نشستم . امام عليه السّلام فرمود : « بياور
هامش
( 1 ) . الغيبة ، ص 238 .
( 2 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 425 .